نه قرآن نه ایران- «حقیقت»!
هیچ چیز احمقانهتر از این نیست که فرهنگ ایران را به دلیل «عربزده» یا «غربزده» بودن دچار آمده به پلیدی بدانیم اصلاً شاید یکی از پلیدهای فرهنگ در ایرانزمین درست همین طرز تفکر باشد.
هیچ فکر یا اندیشه ای به صرف ایرانی بودن اش نمیتواند درست باشد همچنان که به صرف عربی بودن اش نمیتواند نادرست باشد ما باید طرز تلقیمان را عوض کنیم و اندیشه را به نقد خود اندیشهها واداریم نه به نقد نمودهای مختلف فرهنگی. این که ایرانیّت را برتر از عربیّت و غربیّت بنشانیم خود گونه ای گمراهی است که میباید از آن پرهیخت. نه ایرانیّت نه عربیّت و نه غربیّت هیچ کدام به خودی خود دلیلِ درستی یا نادرستی یک باور نیستند با این وجود دیده میشود کسانی که داعیه درمانگری بیمارهای و پلیدی های فرهنگ ایران را دارند، مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را جایگزین منطق نموده اند. آنان که عربزدگی را عامل اصلی بیماریهای ایرانزمین میپندارند طبیعتاً باید از پیش فرض گرفته باشند که فرهنگ باستانی ایرانزمین سراسر روشن گشته از نور خرد و روشنرایی بوده است!— از این سخنانم هرآینه نباید پدافند از عربها و آیینشان را برکشید.
از دید من Islam اگر چه از میان عربان برخاست اما به هر حال منطق درونی خود را دارد و اگر با چیزی باید جنگید همین منطق است نه این که قرآن چون کتابی عربی است و از میان عربان برخاسته است پس نشان از روح پلید و چرکین عربان دارد. کسی که چنین ادعایی دارد باید اشخاصی چون نَضر بن حارث و یهودیانِ عرب منتقد محّمد در مکه و مدینه را از خون پاک آریایی بداند!
دین و عرفان را هم، تنها با گفتن این که این دو «پندارها» یند و بس رد نمیتوان کرد. دین و عرفان را حتا اگر جنون محض هم بوده باشند به بهانه این که بیماری اند یا از بیماری برخاسته اند نمیتوان دستکم گرفت، نخست، جای این پرسش هست که نفوذ دامنگستر این پدیدهها را چهسان میتوان نشانهی بیماری صرف دانست از سوی دیگر موضوعِ بسیاریِ آدمیانی است که اندیشه، ذهن و نوآوری خود را صرف این پدیدههای روانی و فرهنگی میکنند برای نمونه در مرتبهی نظر هم که شده اشخاصی چون فارابی و بوعلی سینا را نمیتوان بیماران مُتوهم دانست. بنا بر این، مسالهی مبارزه با جنبهی اندیشه-کشندهی دین نیازمند کوشش ژرفتری است. تازه موضوع بسیار مهم دیگری در میان است و آن این که همهی ادیان و عرفانها داعیهی به دست دادن دید و بینش تازه ای به جهانیان را داشته اند و در کنار و تحت تاثیر این ادیان و عرفانها ---اندیشهها، نوشتهها و کتابهای بسیاری برآمده اند که دلایل درستی این اعتقادات نوپا را به رخ بشریت کشانده اند. بدین معنا که از دل هر آیین، دین یا عرفان تازه ای که پای بر گسترهی خاک نهاده است گونه ای سُنتِ روایی و مکتوب برخاسته که به پدافند از آن آیین پرداخته است. برای نمونه باید گفت که اگر آثار و مکتوبات پشیمنه پوشان و اندیشمندانی چون جنید و بایزید بسطامی و حلاج و ابن عربی ... در کار نمیبود ما هرگز نمیتوانستم چیزی مانند آیینهای تصوف و عرفان در ایران را متصور شویم. این آثار فارغ از این که ریشه و آغازگاه و محرک اولیهشان در نوشته شدن چه میبوده است از اصالت (یا رذالت اگر دوست دارید) درونی ای برخوردارند که نمیتواند به به سرمنشاء یا انگیزانندهی اولیهشان فروکاهیده شود. به همانسان که نمیتوان Islam را تنها به صرف این که از زرتشتیت، مسیحیت، یهودیت و ادیان آرامی و غیره تاثیر پذیرفته است فاقد اصالت یا رذالت درونی دانست به همانسان هم نمیتوان هر آن چه که در دل دنیای تصوف و عرفان برآمده است را به پای Islam نوشت. Islam (در مرتبهی شریعت) و عرفان حتا با فرض تاتیرپذیری بیچون و چرای عرفان از Islam از اساس و در مرتبه فکر و اندیشه از هم متمایزند و آن چه را که به گمان من از بیشترین اهمیت برخوردار است و در ایران امروز کمتر بدان پرداخته میشود اهمیت خود اندیشههاست و نه صاحبان اندیشه! این شیوهی درستی نیست که اندیشه هایی مثلاً دانشمندی را به خاطر این که پدرش رعیت خانِ ده بوده است رد کنیم. اما بدبختانه شیوهی رایج استدلال در میان بسیاری از به اصطلاح روشن اندیشان ما همین است-- آن گاه که به مسالهی فرهنگ ایران و تاثیرات اش بر امروز ما مینگرند. به همین خاطر هم هست که به جای نقد فکر و اندیشهیِ به عنوانِ مثال آخوندها، صبح تا غروب به آنها فحش میدهیم و آنان را از تبار آن اهریمن چهرگانِ سوسمارخوار می دانیم که دروغ و دغا از همان دمِ زاده شدن در سرشتشان میبوده است! و درست در همان جا که آنان استدلال میکنند – حال درست یا نادرست – در همان جا ما از نقد کردن و ایستادگی کردن در میمانیم. آلودگی و پلیدی ای اگر هست در دوری جستن و رَمیدن ما از اندیشیدن است.
نمونه ای از این دست نوشتههایِ بی اعتنا به ساحت اندیشه را در جُستاری به نام «آلودگیهای فرهنگ ایران» از دکتر احمد ایرانی میبینیم.
ایشان در بخشی از نوشتار خود تحت عنوان «از صوفیان راستین تا شیخان گمراه» که آشکارا برگرفته از این بیت حافظ میباشد:
ما را به رندی افسانه کردند
پیران جاهل شیخان گمراه
مینویسد:
«همان طور که ... اشاره شد پدیدهی تصوف در ایران پس از ورود Islam، پدیده ای نو ظهور و ویژهی جهان Islam نبود. این پدیدهی فرهنگی از انواع گوناگون عرفان (میستیسیزم) در سایر فرهنگها و جامعهها، هند، چین، ایران باستان و جوامع اروپایی ریشه گرفت و با نام تصوف در جهان Islam گسترش یافت، صوفیگری در ایران «Islam ی»، در آغاز واکنشی بود ایرانی (تاکید از من است) در برابر گفتار، رفتار و کردار اعراب و آغاز مخالفت با کیش و آیین تازیان»!
به گمان من از این آشفتهتر سخن نمیتوان گفت نخست این که اگر عرفان در ایران همچنان که دکتر فرموده اند ریشه در رازوری بسیاری جامعهها چون ایران باستان، چین و هند و ... داشته چرا و بر چه پایه ای میباید آن را واکنشی ایرانی در برابر Islam دانست، همچنان که پیشتر هم گفتم ما نمیباید و نمیتوانیم یک پدیده را صرفاً به ریشههایش فروکاهیم، تازه اگر این امر ممکن هم میبود بهتر بود ما عرفان را، گونه ای واکنش هندی در برابر Islam میدانستیم چرا که گرایش به ترک دنیا از آن گونه ای که در بیشتر فرقههای صوفیه دیده میشود، در هندیان چه مقارن با Islam چه پیش از Islam ، از گرایش به ترک دنیا در میان ایرانیان باستان بیشتر میبوده است حتا قرائن حاکی از آن است که ایرانیان باستان نه تنها به ترک دنیا گرایشی نداشته اند بلکه بیشتر به شادنوشی و شادخواری و جشن و سرور که همگی نشانهی زندگی دوستی میباشند گرایش بیشتری داشته اند در هیچ یک از آیینهای باستانی ایران زمین این گونه گرایش به گریز از دنیا به آن سان که در میان صوفیان نمودار شده است دیده نشده است.
در نوشتهی آقای دکتر، بر این نکته تکیه شده است که عرفان در آغاز واکنشی ایرانی بود در برابر ستم و بیداد تازیان. به گمان من از دید تاریخ گاهشمارانه هم که شده میتوان در این بحث چون و چرا کرد. از آقای دکتر باید پرسید آیا درست است که زمان بر آمدن تصوف و فرقههای مختلف عرفانی را از نظر تاریخی باید همزمان با تاخت و تاز عربان به ایران زمین دانست. یعنی آیا درست است که «دو قرن سکوت» ایرانیان را همزمان با بَردمیدن تصوف بدانیم من که گمان نمیکنم. در واقع بیشتر مقارن با کوچیدن ترکان به ایران زمین است که نفوذ و فراگیری اندیشههای عرفانی به ویژه عرفان دنیاگریزانه در ایران بیشتر میشود. با این توصیف آنان که جناب دکتر میباید بدانها میتاختند باید ترکان بوده باشند. اگر هم بگویند ترکان به یاری Islam فرهنگ اَهورایی ایران زمین را در هم کوبیدند باید توجیهی برای این پرسش به دست دهند که از چه رو بیشتر، این خود ایرانیان بودند که آثار صوفیانه را بر آوردند! به هر حال آن چه روشن است این است که نمیتوان بر این اندیشهها برچسب خاص «ایرانی» را چسباند چرا که این اندیشهها به گونه ای خاص اند، و کمتر دیده میشود که در این آثار صوفیانه یادی از دوران باستان شده باشد. واقعیت هم آن است که نخستین آثار عرفانی که به دست ایرانیان پس از Islam نوشته شد تفسیرهایی بوده اند بر قرآن کریم! همچنان که آقای داریوش آشوری در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ» آورده میتوان گفت:
نخستین تفسیر عرفانی که در دست است تفسیر القرآن الکریم است به زبان عربی از سهل بن عبدالله تُستَری، صوفی سدهی سوم هجری. سپس ابوعبدالله الرحمان سلمی آن را در حقایق التفسیر خود گنجانده که دومین تفسیر صوفیانه از قرآن است. پس از آن ابوالقاسم قشیری در قرن پنجم لطایف الاشارات را در تفسیر قرآن به زبان عربی نوشته است. نخستین تفسیر عرفانی به زبان فارسی گویا تفسیری است که خواجه عبدالله انصاری در قرن پنجم هجری نوشته، که رشیدالدین میبدی، شاگرد و مرید وی، آن را گسترش بسیار داده و در تفسیر عظیم خود گنجانده است.
از این هم گذشته به چه سان و چگونه میتوان فقیهانی چون ابن داوود اصفهانی که به مرگ حلاج فتوا دادند را عرب دانست. و هم ایدون چگونه میتوان آن چه را که از صوفیان ایرانی سر میزد را نه تنها به پای عرب که به پای Islam نوشت چرا که Islam در ظاهر هم که شده با کنار نهادن دنیا و رهبانیت نمیساخته است. حتا «کسروی» نیز که گمان میرود جناب دکتر تاثیر بسیاری از وی برداشته اند به این تفاوت و تمایزها دقت داشته است. و کوزههای تصوف را بر سر Islam نمیشکسته است.
ترسم که ره به کعبه نبری ای اعرابی
که این ره که میروی به ترکستان است.
دورانی را هم که آن را روزگار زرین فرهنگ ایرانزمین یا Islam نهاده اند کمتر زیر نفوذ اندیشههای عرفانی بوده است و اگر هم بنا باشد برای ایرانیان این دوره شایستگی ای در برخورد با فرهنگ عربی قائل باشیم – که گمان نمیرود چنین چیزی آگاهانه در کار میبوده باشد - آن را باید1. در کاربرد سیاست به شیوهی باستانی و شاهنشاهی ایران زمین و 2. در کاربرد خرد در زمینههای علمی و فلسفی بدانیم نه در زمینهی عرفان. چرا که عرفان بنا به سرشت اش چه دنیاستایانه و چه دنیاگریزانه با خرد نمیسازد و در واقع درست همانند با شریعت خشک اندیشانه خود را چیزی ورای خرد میشناساند.
میبینیم که مساله، پیچشهای بسیاری دارد و نمیتوان به راحتی از این سو به آن سو پرید و مصادره به مطلوب نمود.
تازه، به چه معنا میتوان بیان اندیشه هایی چون این که "قرآن و رسول هر دوحجابند" یا "ولی که علم سّر دارد از نبی که علم وحی دارد برتر است" بر خاسته از «ایرانیت» دانست مگر ایرانیان باستان این گونه اندیشههایی را در سر پزیده بودند یا که موبدان و مغان چنین اندیشههایی را در میان مردمان پراکنده بودند. اگر بناست که این اندیشهها را ایرانیتبار صرف بدانیم باید کدام رگههای اندیشه ای در ایران باستان را برجسته کنیم و بیرون کشیم، گیرم که در مانویت اندیشههایی از این دست دیده شده اما آیا میتوان صوفیان را در اندیشههایشان همسنگ و همانند مانویان دانست یا این که این دو شیوهی تفکر نیز با هم ناهمسازیهای خاص خود را داشته اند. مهمتر از هر چیز آن است که ما هر پدیده ای را در سیمای خاص خود آن پدیده ببینیم و با نگریستن در چهرهی آن به سخن گفتن دربارهی آن بیاغازیم. این که حتا «صدها»؟! تن از صوفیان و عارفان به دست فقیهان و متشرعان کشته شده باشند هیچ بدان معنا نیست که آنان به اندیشههای باستانی باور و گرایش میداشته اند در واقع از استثنائی چون شیخ شهاب الدین سهروردی که بگذریم – گر چه او هم با Islam میآغازید - کمتر پیش می آمده که عارفی در پی باززایی حکمت باستانیان بوده باشد.
حتا یادکرد از دوران باستان در شعر شاعرانی چون حافظ نیز دوشادوش با یادکرد از افسانههایی سامی پیش میرود در واقع شعر حافظ لبریز است از ابیاتی که مستقیماً با قرآن و قصص اش در ارتباط است. سنجه ای هم در دست نیست که با آن نیت و ذهنیّت حافظ در سرودن این بیتها- راجع به ایران باستان- را حدس بزنیم.
نکتهی دگری که باید به آن توجه داشت و جناب دکتر به خاطر بیتوجهی به اندیشههای خود عارفان و صوفیان از آن غافل مانده است آن است که بسیاری از این عارفان خود را شیخان و مسلمانان دو آتشه ای میدانسته اند. در واقع ما به عارفان گوناگونی با شیوه و روشهای متفاوت بر میخوریم. اما مساله مهم و جالب توجه در آثار بسیاری از این عارفان توجه ویژه ای است که به قرآن، به ویژه داستان مربوط به آفرینش آدم داشته اند – داستان عهد الست و بار امانت و پیمان گرفتن خداوند از او و هبوط وی به عالم خاکی یا خرابات که هم شامل زندگی در این «خاکدان» میباشد و هم در تفکر صوفیانی چون اِسفراینی اسارت در بند تن را در بر میگیرد - در شعر حافظ هم هر کجا که از خرابات یا میکده سخن به میان آمده مراد، «زمین» یا همان خاکدان عارفان بوده است منتها با تفسیر دنیا دوستانهی خاص او- بسیاری از این عارفان به ویژه همانها که دکتر ایرانی کشته شدنشان به فتوای فقیهان و متشرعان را دال بر ایرانیت اندیشهشان در برابر تازیان و فرهنگشان (= قرآن) میداند بنیاد اندیشهشان را از تفسیر درونی قرآن پی ریخته اند.
وجود عارفانی چون بایزید بسطامی، ابوسعید ابوالخیر، جنید، عین القضات همدانی و حتا شهاب الدین سهروردی (این دو به فتوای فقیهان زمانه به فجیع ترین شیوه ای کشته شدند) بدون نظر در قرآن ناممکن میبود و این البته سوای آن است که ما با آن چه که در قرآن آمده بسازیم یا نه. در واقع با توجه با شعاری که اسپینوزا سر داده بود اگر برآنیم که از پدیده ای از هر گونه ای سر در آوریم پروانه ی خندیدن و به ریشخند گرفتن آن را نداریم بلکه میباید آن را دریابیم. حتا اگر از نگاه مدرن ما قرآن را کتابی سراسر افسانه و افسون، به حساب آید اما برای عارفان کتابی میبوده که اندرون هر بطن اش بطنها نهفته بوده است. در واقع وقتی که در آثار صوفیان رنگارنگ این بر و بوم می نگریم به نظر می رسد خواسته اند به تفسیر درونیترین لایههای نهفتهی قرآن پیببرند و گاه حتا بر سر واژههای قرآن ژرفکاویهایی کرده اند که اگر چه شاید به نگاه امروزی ما سراسر پوچ و ابلهانه بنماید اما از چنان دقتی برخوردار اند که با کار مشاهدهی دقیق یک دانشمند در آزمایشگاه پهلو میزند. به هر حال مساله این است که به سادگی نمیتوان تصوف را پدیداری در مقابل Islam دانست (گر چه گاه، حتماً در برابر متشرعان قرار میگیرد) بلکه اندیشهها و آثار صوفیان حتا چه بسا وارونهی آن را ثابت کند برای نمونه نگاهی هر چند گذرا به آثار کسانی چون ابن عربی، عطار نیشابوری و حتا مولوی در مثنوی و معنوی اش میزان تاثیرپذیری این اندیشمندان زمانه، از قرآن را نشان خواهد داد. کار بدان جا کشیده است که مثنوی معنوی مولوی را حتا «قرآن پارسی» خوانده اند با این وجود این همان مولوی ای است که آن اشعار عرفانی به ظاهر کوبندهی Islam را نوشته است. سراسر مثنوی و معنوی مصروف تفسیر قرآن به زبان شعر شده است حال اگر در این میان مولوی دریافتهایی خاص خود را از متن قرآن بر آورده است آیا این را میباید بدان معنا دانست که وی اندیشهی خاص ایرانی را در برابر اندیشه و فرهنگ عربی نهاده است؟!
هرآینه به عنوان معترضه در توجیه ناهمسازیِ گاهبهگاه اندیشههای صوفیان با قرآن باید گفت – این که از دل چیزی یا پدیده ای چیزی سراسر متضاد با آن به وجود آید اصلاًً امر بعیدی نیست نمونه اش مسیحیت است که همچنان که نیچه در کتاب «دجال» با جسارت بیان داشته، چیزی است سوای آن چه که عیسا تعلیم داده بود مثلاً با آن که کتاب مقدس صراحتاً اعلام میکند سوگند یاد نکنید - همهجا، مسیحیان را میبینیم که در دادگاهها به کتاب مقدس سوگند یاد میکنند - به هر حال مساله پیچیدهتر از آن است که در نگاه اول مینماید.
این جا من دوست دارم به گفته ای از دکتر احمد ایرانی که پیشتر بیان شد از سر نو اشاره کنم و از آن نتایجی بگیرم که گمان میکنم، باید که به روشنتر شدن ذهنمان کمک کند.
"ولی که علم سِّّر دارد از نَبی که علم وحی دارد برتر است"
آقای دکتر احمد ایرانی به عارفان دنیاگریز و در عین حال سودجو، این ایراد را میگیرد که کارشان به شیادی و دروغزنی و گدایی و دریوزگی کشید و بدین سان بود که فرهنگ ناب ایرانی را به گند آلاییدند. ما- اما باید منطق این کنش صوفیان را در متن اندیشههایشان بنشانیم تا توجیهی برای رفتارشان به دست آید. مساله، این است که صوفیان خود واقعاً تا چه اندازه، به شیوهی آقای ایرانی می اندیشیده اند. جناب دکتر در یکی از بحثهایشان اشاره فرموده بودند که عارفان اندیشههایی چون نقلِ قول بالا را برای تخته کردن درِ دکان فقیهان پیش کشیده بودند و قصد داشتند با بیان اندیشهی اتحاد با خدا، واسطگی میان خدا و خلق را از میان بردارند. من گر چه این را تا اندازه ای آن هم در میان خواص عارفان – بمَِثَل نمونهی حلاج - درست میدانم اما گمان میکنم این نگاه، شاید که تحمیلی باشد که ذهن نوخواهِ ما بر اندیشههای صوفیان بار کرده باشد. ما اما، میپذیریم واقعیت چنین بوده است- با این همه، میدانیم هر یک از عارفان بزرگ شیوهی مراقبه و مکاشفهی خاص خود را داشته اند و برای ترقی دادن شاگردان و مریدان خود به مرتبههای بالاتر –آنان- به انجام ذکرها [توجه داشته باشید این ذکرها اکثراً احادیث محمد بن عبدالله بوده اند نه کسی همچون زرتشت، مزدک یا مانی] و کارهایی وا میداشته اند که در میان مردم معمول نبوده است. گدایی و دریوزگی بی آن که بخواهیم به نتایج شوم اش برای آینده ایرانزمین بیتوجه باشیم هم قبل از آن که روشی برای چاپیدن مردم بوده باشد روشی برای زدودن «خودخواهی» و «منیت» از خود و شیوه ای برای به رنج افکندن تن برای آزاد ساختن جان از بند آن-- بوده است که عارفان بزرگ آن را چون خودِ مصحف (دفتر – «حدیث عشق در دفتر نباشد») یا پیامبر، حجاب میپنداشته اند. از بایزید بسطامی نقل است که خطاب به تن خود چنین گفته است:
« نه، نه ای ظرف همه بدی ها! ای تن پلید سی سال گذشت و تو پاک نشده ای و فردا باید در برابر آن که پاک است ظاهر شوی».
یا از شیخ ابوالحسن خرقانی که مریدان خود را میگفت:
«پس شب شود و خَلق بخسبند، تو، این تن را غل و پلاس و تازیانهی چرمین دار! کی خدای تعالی بر این تن مهربانی دارد.
گوید: "بنده ی من، از این تن چه میخواهی؟" بگو: "الهی تو را خواهم". گوید: "بندهی من دست از این بیچاره بدار من از آن توام".
در واقع ناساز با دیدگاه دکتر احمد ایرانی، بحث «حجاب» و حجابها در میان صوفیان و عارفان خود بحث پیچیده ای است که نمیتوان با گفتن این که عارفان، خودِ قرآن یا محمد را نیز حجاب میدانسته اند – آنان را در برابر Islam قرار داد. در واقع خود کلمهی «ولی» یا اولیاالله و مرتبه برتر آنان از نبیان بحثی است که عارفان از خود قرآن گرفته اند – نمونهی ابن عربی که خود را خاتم اولیا میدانست در این مورد شایان توجه است اما اگر قرآن را از آثار او برداریم دیگر هیچ برایش نمیماند - بد نمیدانم که در این جا خواننده ام را به دیباچهی کتاب کاشف الاسرار، نورالدین عبدالرحمن اسفراینی رجوع دهم تا شیوه ای را که بدان، صوفیان و عارفان در جهان مینگریسته اند را به دو چشم خود ببیند و بیاندیشد:
پس از بیان این کلمات وی در سبب نوشتن این کتاب میآورد:
نمونه ای از همین گونه، سخن گفتنها و اسناد به آیات قرآن آن هم نه بر گونه ی متشرعان بلکه به شیوهی خاص صوفیان را میتوان در کتابهای بسیار مهم مرصاد العبادِ نجم الدین رازی و کشف الاسرار رشید دین میبدی و دیگر عارفان بِنام ایران زمین یافت.
اگر در سخنان بالا تیز شویم خواهیم دید که عارف در آن، بحث را با آن چه که در میان صوفیان «تاویل» قرآن نام گرفته آغازیده است؛ و تاویل به معنای بازگشت دادن هر چیز به آغازگاه آن است. متشرع و صوفی هر دو به قرآن نظر دارند اما ادعای صوفی آن است که نباید در قشر کلام خداوند ماند و باید به بطن آن راه برد.
ما ز قرآن مغز را بر داشتیم
پوست را بهر خران بگذاشتیم
اگر نه دستکم اش این است که دیگر نمیتوان تناقضات درونی قرآن را توجیه کرد و این درست همان چیزی است که اسفراینی بر آن تاکید ورزیده است! حقیقت در پَس کلمات نهفته است و راه دست یافتن بدان رهروی است؛ سلوک. و هر آینه این درست همان چیزی است که متشرع بدان باور ندارد. او در، روا و ناروا جا خوش کرده و به قول حافظ از اهل سلامت است نه اهل دریاهای هول.
نقل قول بالا در عین حال گونه ای از جهانشناسی و انسانشناسی را در میان کشیده که نه با انسانشناسیها و جهانشناسیهای ایران باستان پیوندی دارد و نه با انسانشناسیها و جهانشناسیهای نوین! این شیوهی نگاه در عین حال با نگرگاه متشرعان نیز نمیسازد.
فقیه یا متشرع در متن قرآن بیشتر به دنبال فرمان و دستورها میگردد تا به آن واسطه، روا و ناروا را مشخص گردانیده و مناسبات میان گروندگان را به دستمایهی آن سامان بخشد. در واقع فقیه بر سر معنای اصلی آن چه که در قرآن آمده است است چون و چرا نمیکند و همه چیز را همان گونه که هست می پذیرد. و این کاری است که عارف درست وارونه آن را انجام میدهد. در واقع آن چه برای عارف ارزنده است، پیش از هر چیز آن است که بداند معنای اصلی ای که خداوند در پس این واژگان نهان ساخته چه میبوده است و همین انگیزه است که او را به تکاپو وا میدارد. مفاهیم قُرب و بُعد و حُب (دوری و نزدیکی و دوستی خدا) آن گونه که فقیه میفهمد با آنِ عارف یکی نیست. از دید فقیه اگر کسی از کارهای ناروا دوری جسته و در کارهای روا بکوشد هم او، دوست خدا نیز خواهد بود. برای صوفی اگر هم به روا و ناروا باوری داشته باشد – که در میان همهی فرقههای صوفیان این گونه نیست – این تازه، گام نخست سلوک است. و تنها پس از پیمودن همهی راهها و گم گشتنهای بسیار و یاری پیر و مراد است [ ناسازگار با سخن دکتر که عرفان آغازین را آیین آزاداندیشان میداند] که عارف میتواند از چشمهی وصال و قرب خداوندی آبی بنوشد.
به هر رو از هر آن چه که فراتر بدان اشاره رفت، دستکم این را میتوان برکشید که اندیشهی صوفیانه با نظر در قرآن ساختاری خاص خود را پیش کشیده است که با ساختارهای اندیشه ای دیگر به صرف تشابه، همسان نیست. و البته همین ساختار و اصالت درونی است که از چشم دکتر احمد ایرانی افتاده است.
در این که عرفان در ایران تاثیری بسیار ژرفی از قرآن پذیرفته است شک نمیتوان برد از همین رو اگر باور آورده باشیم که عرفانِ ایرانی، تاختی است به فرهنگ عربی، باید از پیش این را هم دانسته باشیم که در واقع با این کار ما با قرآن به جنگ قرآن رفته ایم چرا که عرب به جز قرآن فرهنگ دیگری نداشته است. و این برای ایرانستایان – از گونهی دکتر ایرانی – چه معنایی می تواند داشته باشد جز شکست ایران و اندیشهی ایرانی از فرهنگ یا اندیشهی عربی؟ این که ایرانی با قرآن به جنگ فرهنگ عربی برود از پیش بدان معناست که اعتبار آن فرهنگ و بینش را پذیرفته و اکنون بر آن است تا با پالودن آن بینش (قرآن) از نگاههای مسلط و چیره بر جامعه – از آن گونه ای که عربان فرمانروای دیروز به ایرانیان بار میکردند – از آن عربزدایی کند. و هر آینه عربزدایی از قرآن هرگز بدان معنا نتواند بود که ایرانیان به یاری قرآن Islam را به زیر کشیده باشند. واقعیت سراسر وارونهی آن است. مگر آن که پیوستن به قرآن را برای ایرانیان مایهی بالش و نازش بدانیم که گمان نمیکنم آقای ایرانی به چنین چیزی باور داشته باشند چرا که انگیزهی اصلی ایشان برای تاختن به فرهنگ عربی نفوذ دامن گستر قانونهای Islam ی در ایران امروز است. از آنجا که نگاه آقای ایرانی هم چون بسیاری دیگر از پژوهندگانی که تاریخ Islam ی ایران را میپژوهند به سوی تاریخ اندیشهها نیست، از همین رو نمیتوانند تبیین درستی از مسائل پیچیدهی تاریخ Islam ی ایران به دست دهند.
هر یک از صوفیان و عارفان را باید در متن اندیشه هایشان نشاند و از آن پس دید که اینان تا چه اندازه از Islam دوری گرفته و به ایران روی نهاده اند. نمیشود که یک یا چند بیت را از یک شاعر عارف یا نقل قولی از یک صوفی را از متن اندیشههایش بیرون کشیم و سپس آن چه را که دلخواهمان است، بدان بار نهیم. چنین کاری به کار یک قصاب بیشتر میماند تا آدمی اندیشنده و پژوهنده!
تا آن گاه که اندیشیدن را به جای ستایشهای کورکورانه ننشانیم راهها همه به ترکستان خواهند بود. تنها حقیقت است که میتواند ما را از بیمارهایی فرهنگیمان برهاند نه سنگ «قرآن» یا «ایران» را به سینه زدن!
پایان
یادداشت : عرب یا اسلام را این جا بخوانبد
ازغدی سروش ظلمت ژاژخایی های مدرن نما: این جا
چرا حق با آیت الله خامنه ای است : روشن اندیشان بیکاره :این جا
جن:این جا
امامزاده یا گاوهای مقدس؟! :این جا
متن اچ تی ام ال نوشته ها را از این جا دانلود کنید:ا زغدی سروش ظلمت :ژاژخایی های مدرن نما!
"خدا” واژه ای است برای سرپوش گذاشتن بر مهم¬ترین پرسش¬های زندگی بشر!
--------------------------------------------------------------------------------------------
هدف خدا از آفرینش جهان و آدمی چه می¬بوده است؟ به گمان من این پرسشی است نادرست که در آغاز خود را از اندیشه¬ی آسان¬گیر می¬نهاند، آیا خدای همه¬دان و همه¬توان می¬تواند که هدفی داشته باشد، و اگر آری این هدف برای چیست؟ کدامین غایت و فرجام است که خدا می¬خواهد بدان دست یابد، آیا از دل مفهوم خدا، هدفمندی بر می¬تواند آمد یا هدفمندی برای خدا خود تناقضی می¬باشد؟
........................................................................................................................................
حال با توجه به آن چه فراتر آمد بیایید به این سخن بیاندیشیم که می¬گویند خدا جهان را به خاطر حضرت محمد و خاندان اش آفرید؛
با محمد بود عشق پاک جفت
زان سبب او را خدا لولاک گفت (مولوی)
و یا؛
سر یک یک ذره چون بود اش عیان
اُُمی آمد کو ز دفتر برمخوان
خویش را کل دید و کل را خویش دید
همچنان کز پس بدید از پیش دید (عطار)
آیا می¬توان گفت معلولی علت آفرینش جهان می¬بوده است. اگر محمد و خاندان اش معلول علتی اند که خدا باشد چگونه این معلول¬ها در عین حال می¬توانند علت وجود جهان باشند. آن همه علت آفرینش جهانی که آن¬ها در آنند و همه¬ی اسباب و جهاز وجودی شان را فراهم آورده است و خود جزئی از آن می¬باشند.
---------------------------------------------------------------------............................
بعله بعله؛ حق با شماست، بیایید بپذیریم همچنان که شما می¬گویید بیخدایان در زندگی بی¬هدفند و در زندگی به دنبال پوچی¬ها می روند و به جنایت و بزه¬کاری می¬گرایند گر چه زحمت اثبات این همه اتهامات بر دوش شما خداستایان است اما اگر مشکل شما جنایت¬کاری بیخدایان به خاطر بی دینی¬شان باشد پس شما جنایت¬های دینی خودتان به اسم خدا را چگونه توجیه توانید کرد.
---------------------------
شریعتی اگر هم کامیابی ای فراچنگ آورد- از آن رو بود که سخنان نوـ نَمایش را در جایی پیش کشید که در آن نه تنها سنت ریشه دار انتقادی ریشه نداونده بود بلکه باورهای دینی و فولکلور مذهبی هنوز در نهانجای روان انسان ایرانی ریشه ای ژرف داشتند. این را اگر از چشم انداز اندیشه ی واکاونده ی مدرن که عادت دارد بر به چالش کشیدن سنت ها و عقاید دارد بسنجیم می باید باید همان واپس رفتن به اعماق تاریخ سال 1400 پیش عربستان یا به قول شریعتی «بازگشت به خویش» دانست. آن چه ایرانی در سرریز خروشان عواطف اش در اندیشه شریعتی جشن می گرفت ظهور دوباره اسطوره بود.
اندیشه¬ی شریعتی ملغمه ای در هم جوش از اندیشه¬ها و احساسات و باورهای گاه متضاد بود که تنها در ذهن اسطوره پرداز شریعتی می¬توانستند به خود معنایی بگیرند. کل انسان¬شناسی ای که شریعتی در کتاب¬هایش از آن سخن می¬گوید ملغمه ای است از مارکسیسم و اگزیستاسیالیسم و انسان شناسی عرفانی که هیاتی سیاسی به خود گرفته است.
هابیل و قابیل را که عرفا و شریعت مداران در دل سنت اسلامی آن همه در کم و کیف اش سخن رانده بودند در تفکر شریعتی به مفهوم دوره¬های تاریخی در مارکسیسم پیوند می¬خورد و ایدون بر اساس اگزیستالیسم درکی از آزادی در اسلام به وجود می آید که در عین حال باید بندگی باشد. کافی است که نگاهی هر چند گذرا به تفاسیر بزرگ سنتی قرآن یا تواریخی مانند تاریخ طبری و یعقوبی بیاندازیم تا به میزان آشی بودن تفکر شریعتی پی ببریم هر چه پیشینیان در فهم قرآن و سنت هایشان بر اساس مفاهیم و پارادایم اندیشه ای خاص زمان خود آن ژرف بین بوده اند تفکر شریعتی از هر گونه ژرف اندیشی تهی است.
---------------------------------------------------------------------
امروز در کلاس پرسیدم چه کسانی بیشترین خدمت را به بشریت کرده اند یکی از شاگردانم گفت: آقا پیامبران. من هم برای این که هم احساسات او را جریحه دار نکرده باشم و هم بدو فهمانده باشم ارزش علم را نباید دست کم گرفت گفتم آفرین حق با شماست اما بیا کمی دقیق¬تر نگاه کنیم. امروز بسیارند مسلمانانی که خود را پیرو راه خدا دانسته و حتا خواهانند تا دیگرانی را که به راه آنان نمی¬روند سر به نیست کنند و در عین حال از موقعیت خود برای چاپیدن دیگران استفاده می کنند -و مثال رئیس و معاون سازمان خون یزد و فریبکاری آن ها را به میان آوردم- و همچنین هستند مسیحیانی که حاضرند جان خود را بدهند تا جان غیر هم کیشان خود را بگیرند اگر چه در کتاب مقدس شان آمده است که «دشمنان خود را دوست بدارید» این را هم گفتم که این ایده¬ی اخلاقی را که: بدون دلیل به دیگران مهر بورزید را، سخن یکی از پیامبران بدانید. و بدانند که بسیاری از مومنان به گفته¬های پیامبران شان عمل نمی¬کنند با این همه تغییر زیادی در زندگی¬شان ایجاد نمی¬شود. حال با توجه به این که مومنان حتا گاهی از اعتقاداتشان سوء استفاده هم می¬کنند بیایید از علم هم صحبت کنیم. علم کاری ندارد به این که فردی مسلمان یا غیر مسلمان هست یا نه مسیحی است یا نیست. به خدا اعتقاد دارد یا ندارد کاری به کار این جور چیزها ندارد. علم در پی کشف قوانین جهان است تا از آن¬ها راه¬های ساده¬تر کردن زندگی انسان را در آورد. حال چطور این جور می شود. الکساندر فلیمینگ یا لوئی پاستور یا مندل یا نیوتن را در نظر بگیرید، هر یک از این¬ها کشفیاتی کرده اند معلوم است از زمانی که واکسن یا پنیسیلین کشف شده هزاران نفر انسان از بیماری جان سالم به در برده اند همان بیمارهای هایی که پیشتر از این ها هزار هزار از آن¬ها می کشتند. یا مثلا به این فکر کنید که از زمان نیوتن تا به امروز کشف قوانین حرکت چه انقلابی در ساخت خودروها و وسایل حمل و نقل به وجود آورده است و همچنین به کشف نیروی¬های الکتریکی و الکترو مغناطیسی فکر کنید که چگونه زندگی ما را از این رو به آن رو کرده اند، تنها به بُرد کار ادیسون در ساخت لامپ نگاه کنید و همه¬ی آن شب¬های سیاهی را در نظر آوردید که آدمیان در آن چون بید به خود می لرزیدند. خوب حال فکر کنید یک هفته برق خانه¬ی شما قطع شود، به یک¬باره همه¬ی داروها کمیاب شوند خب حالا فکر کنید دکتر معالج شما، شما را به حال خود رها کند و بگوید من آمریکایی ام و مسلمانان دشمن خود را معالجه نمی¬کنم و همچنین به این فکر کنید که روزی سیاستمدران آمریکایی تصمیم بگیرند از فروش دارو به کشورهای جهان سومی جلوگیری کنند و آنان را مثلا به خاطر این که برج های دوقلوی آن¬ها را منفجر کرده اند تنبیه کنند آیا به نظر شما در آن هنگام با ایجاد دسته¬های عزاداری مشکل بیماران رفع خواهد آیا ایمان مسلمانان آن¬ها را نجات خواهد داد؟
خدا
۱
"برکات و بليات براي خداشناس و بيخدايان يکسان واقع ميشوند."
اسپینوزا
دانش به ما آگاهی درست و مطابق با واقع می دهد اما خرافه اگر چه نوعی آگاهی است با این همه نه تنها درست نیست که زیان آور هم هست برای نمونه باور به معجزات و کرامات امامان گر چه نوعی باور درست نما، همه پسند و آرامش بخش است اما گره از کار هیچ کس نمی گشاید. بیایید تصور کنیم خدا و امامانشان میتوانند گرفتاری ها ما را برطرف کنند همچنین بیایید تصور کنیم که ضریح مقدس امام رضا و امام خمینی شفا بخش اند. این درست اما درباره ی میزان و گستره ی کارگشا بودن نظر مهر این اولیا خدا تا کجا میتوان پیش رفت آیا این گونه نیست که اولیا خدا دعا و نیایش همگان را نمی پذیرند آیا به ما گفته نمیشود که این وارستگان تنها تحت شرایطی به دیده ی مهر در ما می نگرند مثلاً این که باید با خلوص نیت و اعتقاد کامل و دل پاک در درگاه خدا و اولیا او حضور بیابیم و مگر نه این است که این اولیاءلله در هر بار - یک ماه شش ماه یک سال – تنها کمشمارانی را مشمول لطف و رحمت خود قرار میدهند با این حساب آیا میشود روی امامان و لطفشان زیاد حساب کرد این میانه تکلیف ما آدمیان زشت کردار و ناپاک چیست؟ البته این درست که ما گناهکاریم اما معنایش این نیست که ما و مال و منال مان و فرزندانمان در معرض خطر بیماری، بلا یا مرگ نیستند ما هم با همهی ناپاکیمان در درون سینه دل داریم درد و رنج و بدبختی را می توانیم احساس کنیم و بچشیم به همین خاطر قرار نیست که بگذاریم هر بلایی بر سرمان بیاید اگر خدا در زلزله و بیماریهای واگیر و مرگ و میرآور فقط شمار کمی را نجات می دهد و بدان ها لطف میکند ما باید به هر حال فکری به حال بقیه هم بکنیم نمیشود وقتی که با تهدیدهای فراوان روبروییم دست دعا به آسمان برداریم که خدایا کمکمان کن. تازه از کجا که خود خدا برایمان عذاب نازل نفرموده باشد؟ به همین خاطر است که میگویم روی معجزه و کرامات نباید زیاد حساب کرد آخر تا حالا هیچ کس ندیده است که خدای بزرگ با یک معجزهی خارقالعاده بلای بزرگی را از سر کسی رفع کرده باشد ممکن است مثلاً خدا به خاطر امام رضا کور مادرزادی را شفا داده باشد اما هیچ گاه دیده نشد که مثلاً خدا بیماری خطرناکی مانند ایدز را از ریشه بر کنده باشد به همین خاطر است که میگویم چون خدا فقط معجزات کوچک و خُرد دارد مثل جفت شدن کفش پیش پای آیت الله بَهجت یا دادن چشم بصیرت و بینش به او تا حالت نامعنوی و بَهیمیِ همنوعان خود را تشخیص دهد به همین خاطر ما باید خودمان فکری به حال خودمان بکنیم چرا که از خدا و دستگاه الهی اش انتظار چندانی نمیرود و این جاست که علم به کار ما میآید. علم با کشف قوانین و روابط و نسبتهای میان پدیدهها و با غبارروبی «کتاب طبیعت» ما را از رازهای پنهان حاکم بر جهان آگاه میکند و همان گونه که فرزانه ای مانند فرانسیس بیکن میگفت به ما توانایی می بخشد تا بر نیروهای کور طبیعت چیره شویم و بر توسن سرکش آن لگام زنیم حقیقت این بوده و هنوز هم هست که ما تا جهان و روابط میان پدیده ها را نشناسیم همیشه این امکان هست که مغلوب نیروی ویرانگر آن شویم. بگذارید چند مثال بیاورم تا نشان دهم به چه شیوه آگاهیهای غلط و نادرست میتوانند زیانبار باشند تا دیربازی انسانها ستارگان و افلاک را در سرنوشت خود دخیل میدید و بر آن بودند اگر ستارگان سرنوشت بدی را برای انسان ها تدارک دیده باشند کار او به خواری میگراید ستارگان ماوای ارواح پلید و شیطانی بودند. مثلا اگر قمر ( ماه ) در خوشه ی ستارگان عقرب قرار میگرفت یا سیاره ی برجیس ( مشتری ) در وضعیت خاصی میبود نشانهی این بود که اوضاع و احوال نحس است و قمر در عقرب، در این شرایط نیز انسان نباید دست به کاری بزند. شاید برایتان جالب باشد که در زمان فتحعلی شاه قاجار رمالان و ستاره بینان و استخاره گیران به جای این که وی را در مورد آینده و منطق جنگ هشدار دهند و دانش و آگاهی او را بیفزایند دست به کار دادن آگاهی نادرست به او بودند؛ اعلیحضرتا اوضاع تا یک ماه دیگر نحس است پس بهتر است به جای این که خاطرتان را پریشان سازید به گردشگاه زیبایتان بروید و بدینگاه استراحت فرمایید. در زمان شاه سلطان حسین آخرین پادشاه دودمان صفوی نیز رخداد مشابه ای به وقوع پیوست در گیر و دار تاخت و تاز محمود افغان، در شرایطی که هر شاه عاقلی باید به فکر سر و سامان دادن سپاه و لشکر خود باشد شاه به حرف مجتهدانی گوش داده بود که فرموده بودند برای دفع بلای افغانان بهتر آن باشد که آشی بپزند و سیدهای شهر بر هر یک از دانههای گندم و نخود و لوبیای آن دعا بخوانند تا ان شاء الله دفع بلای افغان بشود. و این گونه بود که ایران در آغاز دوران جدید به یکی از کشورهای حاشیه ای جهان بدل شد و دیگر نمیتوانست در شرایط جهانی نقش سرنوستسازی بازی کند. در زمان امیرکبیر نیز اتفاقهای مشابه ای رخ داد از آن جا که امیر کبیر بهساز بزرگی بود و با دانشهای جدید دنیا آشنایی به هم رسانده بود برای دفع بیماری همهگیرِ آبله تصمیم گرفت همهی مردم را رایگان آبله کوبی کند ( واکسن ) اما مردم نادان در اثر تحریک ملایان و مجتهدان نادانتر از خودشان گمان میکردند قرار است با واکسن زدن آنها را جنی کنند! نتیجه این شد که امیرکبیر تصمیم گرفت کسانی را که واکسن نمیزنند جریمه کند و از ایشان پول بستاند با این همه مردم به دادن پول خرسند بودند اما به زدن واکسن نه! شاید گمان کنید که این اتفاقات مال گذشته است اما چه میگویید اگر بدانید همین اواخر (زمستان 1384) هفته نامه ی «پرتو سخن» چاپ قم با تیتر درشت خبری انتشار داده بود مبنی بر این مردم نباید نگران پرندگانی باشند که ناقل بیماری انفلوآنزای مرغی هستند چرا که به حول و قوه ی الهی این پرندگان به کشور امام زمان نزدیک نمی شوند و دستی غیبی آنها را از کشور دور می راند و مگر آیا این رئیس جمهور دشمنشکن و محبوب نبود که همین سال گذشته ادعا کرد خواهر و برداری در آشپزخانه به وسیلهی « ذوب سرد هستهای » (!) اورانیم غنی شده فراآورده اند طُرفه آن که هیچ کدام از استادان رنگارنگ دانشگاههای ما دمی نجنبانند و آژنگی بر پیشانی نیاوردند. حال بیایید به قضیه به شکل دیگری نگاه کنیم و از خود بپرسیم که این همه اماکن متبرکه که در کشور ماست، از بزرگ تا کوچک چقدر توانسته اند دردهای بی درمان مملکت ما را دوا کنند، مثلاً این همه پول و طلا و جواهرات و دسته چک که مردم ما در حرم امام رضا، حضرت معصومه در جمکران و مرقد امام خمینی و همهی امامزادههای نقاط دور و نزدیک کشور ریخته اند تا چه اندازه باعث پیشرفت علم پزشکی برای جلوگیری از بیماری شده است می گویم پزشکی چون می دانم اکثر مردم، سوای آنها که فکر ثواب بردن برای روز قیامت اند بیشترشان برای درمان دردهایشان به این اماکن مقدس میروند. این همه پول ریخته شده بر روی این گورها تا چه اندازه باعث افزایش دارو و ویزیت ارزان قیمت در کشور ما شده است چند نفر از خیل بیشمار بیکاران و معتادان به این واسطه کمتر شده است. دوستان من فکر کنید وضعیت آموزش و پرورش شما تا چه اندازه با هم سن و سالان خودتان در کشور پیشرفته فرق می کند. در شرایطی که اکثر دانش آموزان جهان امروزه دانش و اطلاعاتشان را از طریق اینترنت به دست میآورند و معلم برای آنها نه نقش گرز بلکه فقط نقش یک نفر آدم راهنما را بازی می کند چرا می باید شما هنوز هم که هنوز است اسیر فضای دم کردهی کلاس درس و میزهای به درد نخور و تخته سیاه باشید. بیمارستان هایمان را نیز که دیده اید یا اگر هم نه دست کم فیلمها به شما نشان داده اند. چند نفر از پزشکان را می شناسید که پیش از درمان بیماران شان به فکر پول نباشند شاید شما هم دیده باشید آدمیانی را که در سرزمین ما به خاطر نداری و فقر آن قدر بر تخت بیمارستان مانده اند تا جان از کف نهاده اند چرا خدا یا امام زمان به داد هیچ یک از این بیچارگان و درماندگانی که دست شان به هیچ کجا بند نیست نمیرسند آیا شما هم فکر میکنید دم و دستگاه خدا پولی است؟ آیا شما هم فکر می کنید خدا فقط به پول و نذر و نیاز بندگان خودش پاسخ میدهد اما اگر قرار باشد که خدا هم مانند بندگان خودش در روی زمین عمل کند شما به من بگویید که فرق اش با همین انسان های گناهکار چیست؟ مگر نمیگویند که لطف و کرم خداوند بی پایان است اما کو نشانه ای از این همه لطف و کرم؟ چرا روز به روز بر آمار گدایان و بیچارگان و تن فروشان افزوده میشود چرا روز به روز بر میزان واماندگی و سرخوردگی و اعتیاد جوانان ما افزوده میشود. آیا شما هم فکر نمیکنید که خدا و اولیا او چشمشان را به روی رنج هاو زجرهای ما انسانها بسته اند. راستی چه سود از خدایی که می گذارد زلزله هزاران نفر آدم را بکشد، هزاران کودک را آواره و بی پدر و مادر و سرگشته کند و اما معجزه اش تنها آن باشد که برای نشان دادن قدرت اش کودک شیرخواره ای را طی چند روز زنده نگهدارد شما هم اگر خدا بودید هزاران نفر را می کشتید و یک نفر را زنده نگه میداشتید؟ پس بیایید با خود صادق باشیم و نگذاریم باورهای نادرست و غلط اهرم زندگی مان را به دست گیرند. هیچ کس تا دنیا دنیا بوده خیری از دست کاهن و کشیش و آخوندی ندیده است درست به وارون آن چه بسیارند دانشمندانی که کشفیات و اختراعات علمی شان جهان را روشن کرده و زندگی انسان را زیر و رو نموده اما همین دانشمندان به دست کاهنان و کشیشان و مجتهدان سرکوب شده یا حتا کشته شده اند، از جوردانو برونو و گالیله و هاروی گرفته تا دانشمند بزرگ ایرانی زکریای رازی که کتاب هایش را چندان بر سرش کوبیدند که کور شد و مگر نه این ابوریحان و ابوعلی سینا بودند که پیوسته از شهری به شهری می گریختند چرا که فقیهان زمانه دشمن خدای شان میخواندند. آیا میدانید که گاه دانشمندان را زنده زنده در آتش می سوزاندند کجای تاریخ آخوند و کاهن و کشیشی را می شناسید که برای پیشرفت علم و افزایش رفاه آدمیان هورا کشیده باشد. اینان که امروزه با هزران ترفند و دروغ میخواهند ذهن و مغز شما را با ژاژها و یاوهها پُر کنند در سراسر تاریخ بازدارندگان و سنگ اندازان به پیش پای دانش بوده اند. باز هم بیایید فکر کنیم اینها که هر روز در فکر ساخت وسیلهی تازه ای برای چاپیدن مردم اند آیا قصد هدایت شما را دارند آیا کسی از شما میتواند به من بگوید که واقعاً جمکران دیواری چه صیغه ای است صندوق صدقات و خمس و زکات کم بود اکنون جمکران دیواری هم به آن ها افزوده شده است آن هم مجهز به محل اخذ سکه!
فرق اش با شمع خانهی اندرون امامزاده ها این است که قابلیت نصب آسان بر سر هر کوچه و خیابان یا در هر مسجد و زیارتگاهی را دارد «دیروز چاه سامرا را با یک خوابنما شدن به چاه جمکران بدل کردند» فردا نیز مثل هر روزمان که عاشورا است کوچههایمان همه جمکران خواهند شد. اما به راستی گمان میکنم که اگر کاری از دست امام زمان بر می آمد می باید بیرون کشیدن خود از داخل چاه و از زیر خروارها خروار نامه ای بوده باشد که شیعیان چشم به راه اش بر سرش ریخته اند آیا تاکنون امام زمان چند تا از این نامه ها را پاسخ گفته است. و آیا مصیبت، بزرگتر از این همه مغزفسردگی و مخ بر باد رفتگی که حضرتشان ظهور نمیفرمایند شاید هم امامشان چون خدای بزرگ از صدای هایهای بندگان مخلص اش لذت می برند که به یاری شان نمیشتابند آیا حضرت نیز به منتظران، چون خدای به فرشتگان اش که چرا دعای بنده ی خود را استجابت نمیکنی میفرمایند: که دوست دارم صدای راز و نیازش را بشنوم.
هم امروز در روستاهای دور دست هستند کسانی که داد خویش را نزد سیدان و استخاره گیران میبرند و از ایشان میخواهند که با دعا کردن و دمیدن در طلسم ها گره از کار فروبسته ی آنها بگشاید. هنوز هم هستند کسانی که در آب دهان سیدها شفای بیماران خود را میجویند و برای تاراندن جن و پریان، بستهی سبز دعا بر گردن خویش میآویزند و اگر به شهرها نیز بازگردید به همین سان انسانهایی بر خواهید خورد. چرا بازار کار رمالان و کف بینان و اختربینان در این سرزمین تا بدین سان گرفته است و آیا شما نیز چون من گمان نمیکنید این ها همه نتیجه و پیامد این همه پراکندن باورهای پوچ و بیپایه در میان مردمان است. آن جا که مردم از امام زمانشان خیری نبینند پیداست که روی به سوی قبلههای دیگر خواهند نمود. زیرا ذهنی که با اندیشه های پوچ پروده شده باشد جز در میان اندیشههای پوچ نمیتواند بزید. ذهنی که به دست باورهای پوچ به هم پیچیده شده باشد در برخورد با دشواری ها به پیچ و تاب می افتد و نمیتواند به راهِ درستِ کنار زدن دشواریها بیاندیشد باری از همین روست دوستان که از شما می خواهم یاد بگیرید باورهای درست را جایگزین باورهای کاذب و دروغین گردانید می دانم که درست اندیشیدن کار ساده ای نیست و این را نیز میدانم که باورهای بیپایهی پدران و مادر بزرگان ما فساینده ترند این هم هست که افسانه و افسون از هر دریچه ای که نگاه کنیم آدمی را خوش تر میآید اما این تنها یک بعد ماجراست و بعد دیگر آن همانا دشوارهایی است که باورهای کاذب پیش پای ما میگذارند نیازی به باز گفتن آن چه پیشتر آمد نیست اما می توانیم و باید که بپرسیم آیا دانش برای زندگی انسان پیشبرنده تر است و ما را بهتر به اهدافمان می رساند یا این همه بر سر و سینه کوفتن و گلو پاره کردن برای سیدالشهدا و اهل و عیال اش. گیرم که وجدانتان با این کارها آسوده میشود و خودتان را موجودی معنوی می انگارید با این همه من این جا متهم تان میکنم و شما را به دادگاه شرم و آزرم می کشانم که چگونه می توانید تا این اندازه کوته بین باشید و خودخواه که فقط به فکر دنیا و عقبای خود باشید چگونه هنگامی که این همه انسان بدبخت و بیچاره و در عین حال فروغلتیده در لجنزار خرافات را می بینید میتوانید با یک نوحه و عزاداری برای امام حسین با خودتان کنار بیایید و خود را آسوده نمایید. امامان و معصومانی که نمی توانند از خودشان و مرقدشان در برابر تروریست ها و بمب گذاران پدافند کنند چگونه میتوانند شما را از شر شرزگیها و گیر و گرفتارها برهانند. همین امامان تان تا آن گاه که زنده می بودند یا از شمشیرهای آختهشان خون می چکید یا میان انسان ها مرز میکشیدند. پس، از مرده و هفت کفنِ پوسیده شان چه چشم میدارید. این پیشوایان دانا و آگاه که به گمانتان به خواست خدا از همهی راز و رمزهای عالم سر در می آورده اند در زنده بودنشان چه اکتشاف یا اختراعی را به بشریت ارزانی داشته اند.
و اما بعد! تاریخ رفاه و آسایش انسان را آن یک چند انسان های خاکسار و بی ادعایی در نوشته اند که همواره از سوی این پیشوایان و امامان بشریت به کفر و زندقه متهم شده اند. و همواره در پیشگاه عدل الهی محاکمه شده و گاه به تنوره های گدازان آتش افکنده شده اند در آن روزگاران که بیماری ها همهگیر هزاران هزار نفر از آدمیان را میکشت آیا مگر نه این است که به گواهی مفاتیحالجنان ها و حلیهالمتقینها و طب الرضاها همین امامان بر آن بودند تا با خواند وردها و لیلهالقدرها برای مردم دارو فراهم کنند! آخوندهای دعانویس را بدان متهم میکنید که مردم را گمراه میکنند و با آب دعا آنها را بیمارتر میکنند اما مگر آخوند بیسواد و بیمایه از خود چه چیز دارد جز آن چه از امامانِ ورثه الانبیاء خود فراگرفته است. هیچ کدام از امامان هیچ کشفی نکرده اند هیچ کدام از آنها افزار تازه ای نیافریده اند بر زبان هیچ یک از امامان یک کلمه دربارهی آبادسازی و آبادگردانی نیامده است نمیتوانست هم بیاید چرا که دنیا مزرعه آخرت است و برای مومن بهترین کار آن است که در دنیا برای به دست آوردن باغهای بهشت کافر و مشرک درو کند و گمان نماید که تنها زمانی هنگامهی آبادسازی زمین فراخواهد رسید که زیر سایهی شمشیر خونچکان مهدی موعود جویبارهای آبرسان به رودخانههای خون بدل شده باشند. این پاسبدان دین و این دوشندگان جماعت در هر کجای جهان که باشند در کار دمیدن در ریسمان ها و گره ها هستند و مغزها و اندیشه ها را با اندیشه ای بیپایه و مایه می افسایند و دود میکند چه بسا که باید از دست خدا و یاران اش به خدا پناه بریم!
در سراسر تاریخ تنها این دانش بوده است که به یاری انسان شتابیده و او را از سرکشی های طبیعت رهانیده است دیروز چنین بوده امروز چنین است و فردا نیز چنین خواهد بود با هیچ اندیشه ی یاوه ای، هیچ بازدارنده ای از پیش پای انسان برداشته نمیشود. پیشرفت دانش در جهان همروزگار ما، نیک نشان داده است که هر گاه بخواهیم از بند اسارت درون و برون بیرون آییم راهی پیش پای ما نیست جز آن که به شیوه ای علمی روابط و نسبتهای میان پدیده ها را بپژوهیم تا شاید به قوانین حاکم بر آن نسبت ها دست یابیم و شرط آن، این است که خود را از اندیشه و باورهای پوچ برهانیم و جهان برون و درون خود را به پرسش گیریم. تنها آن گاه که بتوانیم در برابر هر اندیشه و باوری یک پرسش چرا؟ یک چگونه؟ قرار دهیم آن گاه است که سپیده دمان دانش در ما بردمیده است.
........................................................................................................................................
10
شت اندر پشت به ما یاد داد اند که نیاکان آغازین ما آدم و حوا بوده اند و این عقیده را چنان در ما فرو کرده اند که خلاف آن را دم برنتوانیم آورد . هر گاه سر کلاس درس خواسته ام نظریه فراگشت گونه ها را درس بدهم حتا یک بار هم پیش نیامده دانش آموزی از من نپرسد پس چرا در قرآن گفته شده پدر و مادر همه ی ابنا بشر آدم و حوا بوده اند. در این سرزمینی که از آسمان آن خرافه به کویر ذهن آدمیان می بارد تنها گیاهی که به عمل می آید علف هرز عقاید پوچ و کشنده است. هستند معلمان و والدینی که بسنده است آموزگار دم برآورده و خلاف عقیده ی رایج - بدون پوشش دادن و کتمان کردن - حقایق علمی را با تبعات و ضرورت هایشان درس داده باشد ، تا همان گاه سروقت وی بیایند و او را به ستوه آورند و کافی است که آموزگار با آن ها به محاجه بنشیند آنگاه است که به یقین خود را از آب و نان انداخته است. این است که در کشورهای جهان سومی پشته پشته جهل انباشته میشود و مردم روز به روز از جهان عقب تر می افتند اما به واسطه ی اعتماد به نفس کاذبی که از باور داشتن به قطعی بودن باورهای پوچ خود دارند برای جهان شاخ و شانه می کشند.
9
اگر هم به فرض محال بتوان مذهب را عمل مهمی در گسترش علم در تمدن اسلامی بدانیم یک مسلمان شیعه به هیچ رو نمی توان مدعی چنین چیزی شود چرا که اندیشه ی شیعی مقارن با رشد و برامدن تمدن علمی اسلام در شرایط محکومیت و خفقان به سر می برده و نمی توانسته است خود را آسان بروز دهد.
8
اگر عمل به فرموده های قرآن نشانه ی مسلمان بودن است روشن اندیشان خودخوانده بر اساس کدامین سنجه معتقدند فردی که در راه خدا حق آزاد بودن در گفتار و کردار را از دیگران می گیرد بنیادگراست، آیا به راستی می توان به قرآن عمل نمود و بنیادگرا نبود. یک مسلمان اگر مسلمان باشد تنها می تواند بنیادگرا باشد گزینه ای دیگر در میان نیست.
7
چرا خدای آسمان ها زمین و آگاه از آن چه در نهانجای روان آدمی می گذرد این چنین ساده از مرتبه ی خدایی اش فرود می آید و زمینی می شود بار دیگر از زمین دل می کند و به دوردست ترین نقطه ی آسمان می رود آیا شگفت نیست که این خدا تا این اندازه دور و تا این اندازه نزدیک باشد خداوند بزرگی که دست هیچ اندیشه ای بدو نیارست رسید چگونه می تواند از آن اوج ملکوتی فرود آید و دست به کار از بین بردن اختلافات میان زنان پیامبر بزرگ کرده اش شود، یک جا خود را بی نیاز به همه چیز و همه کس بنماید و جای دیگر به بندگان نافرمانش بتازد که اگر دستوراتم را اجابت نکنید شما را آتش سوزان جهنم خواهم سپرد و هر بار پس از مرگ فاجعه بار بر تن شما پوست تازه خواهم رویانید تا دریابید که دشمنی با خدا چه مزه ای دارد.
6
آیا آن برادر عزیزی که مرا از ترویج اندیشه های خود می هراساند متوجه دغا و ریای نهفته در پس سخنان خود نیست من ادعا می کنم که دین تو خشم و خشونت را تبلیغ می کند و او می گوید این چنین نیست اما بترس چرا که زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.
5
چرا هیچ گاه عجیب نبوده که در عین حال هم از مرزهای شریعت پای بیرون نهاد و هم مسلمان سر شناس بود، این که بیشینه ی مسلمانان از مسلمانی تنها نامش را یدک می کشند آیا فقط یک پیشامد است. توبه در اسلام پروانه ی انجام هر گونه عمل غیر انسانی و غیر اخلاقی بدون عذاب وجدان است.
4
روشن اندیشان دینی باید توجه داشته باشند که نمی توان بدون فسخ و زدودن پاره ای از آیات قرآن دریافت تازه ای از متن آن بر آورد از همین رو هر گونه نگاه نو به قرآن نمی تواند به برخوردی ریشه ای با آن نینجامد. هر آینه درست است که امکان تاویل های تازه ای از قرآن هست اما نه آن که بتوان از دل آیات آن دانش نوین و نهادهای سیاسی و اجتماعی جدید بر آورد. جهانشناسی و انسانشناسی موجود در قرآن پیشرفت (مهم ترین مفهوم در دنیای جدید) را نه به صورت طولی بلکه به صورت عمودی می بیند. پیشرفت رو به جلو به معنای پیشرفت در دستیابی به امکانات و رفاه دم افزون جایی در قرآن ندارد آن چه دیده می شود –البته اگر به تفسیر باطنی قرآن باور داشته باشیم- پیشرفت در جهت عمودی به سوی آسمان است در دین اسلام تنها یک حرکت و آن هم از زمین به آسمان معنا دارد کل میتولوژی قرآن مبتنی است بر حرکت انسان از خاک به خدا: این امر را می توان «تعالی» نامید اما هرگز پیشرفت به معنای نوین نیست. از همین روست که دانش و فلسفه به معنای یونانی و غربی آن که مبتنی است بر تبیین امور جهان به واسطه ی اسطوره زدایی از عالم و آدم، هرگز نمی توانسته است در اسلام سر برآورد از استثنائاتی چون زکریای رازی که بگذریم کمتر پیش آمده که در اسلام «حکیمی» به تبیین امور عالم، مبتنی بر رابط درونی اشیا پرداخته باشد کلام اسلامی اگر بتوان آن را علم نامید سراسر مصروف این بوده که با استفاده از آیات خداوند به محاجه با کسانی برخیزد که یا در وحی خدا شک می برده اند یا توان درک آن را نداشته اند. هم فقه و هم کلام تا حد زیادی در آن چه که در اسلام سطح یا قشر یا پوست قرآن که همان شریعت بوده باقی مانده اند. کلام به وسیله ی بحث عقلانی در چارچوب دین و فقه بر اساس تنظیم مناسبات روزمره ی مسلمانان باز هم بر مبنای قرآن و شریعت. نحوه ی استدلال چه در فقه و چه در کلام هیچ شباهتی با نحوه ی استدلال در فلسفه ی جدید ندارد چرا که اصل تحلیل و ترکیب (شکافتن هر چیز به عناصر تشکیل دهنده اش و برهم نهادن دوباره ، گسستن و به هم پیوستن) همراه با گونه ای شک دستوری در بنیاد دانش و فلسفه ی جدید قرار دارد که در فقه و کلام و حکمت اسلامی مشاهده نمی شود.
واژه ی حکمت یا فلسفه ی اسلامی نیز نباید ما را به راه های دور برد همچنان که گفتم فقه و کلام در سطح کلام خدا باقی مانده اند در برابر باید فلسفه اسلامی را کوششی دانست که اندیشمندان مسلمان در راستای کشف معانی درونی و نهفته ی قرآن به عنوان کلام الهی به کار بسته اند کار فلسفی در اسلام چیزی نیست جز گونه ای کشف رمز یا تاویل به معنای برگرداندن هر چیز به اصل آن. بدان معنا که در زیر پوست یا قشر کلام صریح خدا «حکمتی» پنهان است که فرد اندیشمند می باید آن را از پرده به در آورد. صرف اندیشیدن در این جا کارگر نیست بلکه درک معانی درونی قرآن گونه ای «جهد» یا «مراقبه» درونی می خواهد که کار هر کسی نیست. بدین معناست که در باطنی گروی اسلامی که همان حکمت باشد کشف «حقیقت» منوط و وابسته است به میزان رشد معنوی فرد اندیشنده. این مرتبه ی وجودی یک فرد است که میزان دستیابی او را به حقیقت را که همان وجود اعلی باشد تعیین می کند از همین روست که می بینیم ابن سینا نیز با همه ی ژرف کاوی هایش در فلسفهی ارسطو سرانجام به حکمت روی می آورد. انتولوژی اسلامی گونه ای هستی شناسی است که به وجود دارای مراتب باور دارد. بیشتر بهره ی هستی از آن خداست تا برسیم به باشندگانی که کمترین بهره را از هستی دارند فرق انسان به عنوان جانشین بالقوهی خدا بر روی زمین امکان حرکت او از خاک (کمترین مرتبه ی وجودی ) به خدا (وجود برین) ست. قرآن را که نگاه کنیم این میتولوژی و هستی شناسی مبتنی بر تفاوت در درجه ی وجود را خواهیم دید.( میرندگان و جاودانان، انسان و فرشتگان و جایگاه آن ها در دستگاه خداوندی) مراد از این سخنان این است که از فلسفه اسلامی که نمایانگر بعد معنوی اسلامی است که در تشیع و طریقت (عرفان و تصوف) خود را نمودار می سازد نمی توانیم به شیوه ی فیلسوفان جدید دنیای غرب چیزی را بیابیم، شاید بتوان با ساده انگاری گفت وجود خدا در حکمت اسلامی هرگز یک مساله نبوده که نیاز به اثبات داشته باشد برای رهرو راه طریقت یا عارف روشن ضمیر آن چه معنا دارد تنها خود- نمودن و خود- پنهان- کردن آن هستی برین است. عارف و حکیم هنگامی که سرگرم مکاشفه در دریا یا بحر عالم معنی است به سوی حقیقت نمی پوید این حقیقت است که خود را بدو می نماید(= کشف) حقیقت به واسطه ی تحلیل به دست نمی آید بلکه در «لحظه» ای خاص نور وجود به سوی او می آید و وجد او را لبریز می کند و با فراتر بردن مرتبه ی وجودی او به وجود واقعی نه عارضی او حقیقت می بخشد بدین معنا حقیقت با وجود یکی است.
3
بسیاری از مسلمانان نیاندیشیده و بر مبنای یقین به قرآن «تردید ناپذیر» بر این باورند که همه داستان ها (قصص) و شخصیت هایی که در قرآن از آن ها سخن به میان آمده وجود تاریخی داشته اند: هدهد و مورچه و جن و ... با سلیمان سخن گفته اند، و موسا در کوه سینا با خدا سخن گفته است، گوساله سامری به صدا در آمده و معجزات موسا و زنده شدن مردگان توسط عیسا انجام گرفته است این اما در حالی است که بسیاری از دانشمندان و تاریخنگاران بزرگ جهان به گونه ای ریشه ای در وجود آن ها تردید نموده و یا یکسر منکر وجود آن ها شده اند.
2
از آنان که به بی همتا بودن اخلاق اسلامی باور دارند این را می توان پرسید که چه چیز در قرآن و سخن محمد بن عبدلله آمده که از پیشتر بر زبان پیشوایان بزرگ بشریت رانده نشده باشد.
1
بی آن که بخواهم تعصبی به خرج دهم این را نیز می توان گفت که اسلام نه تنها مایه ی بر آوردن تمدن قرن های سوم تا ششم نبود بلکه نیروی رشد علمی ای را که بازمانده ی بقایای تمدن های ماقبل اسلام بود از آن ها گرفت و مایهی پدیداری گونه ای تاریک اندیشی نوین شد. آن چه از متن اسلام بر خاست بدون شک جز فقه و گونه ای باطنی گری پیامبرشناشانه و امام شناسانه نبود. از هیچ کدام از این دو اندیشه علمی نمی توانست بروید اگر علم رشدی هم در این زمان داشت ربطی مستقیم به اسلام نداشت چه از یک طرف این اسلام بود که در برابر همین علم می ایستاد و از طرفی علم بود که اسلام را به چالش می کشید. رابطه اسلام از یک سو و علم از سوی دیگر رابطه ای ستیزه گرانه بود.