تبليغاتX
پردازه ها

 

 

نه قرآن نه ایران- «حقیقت»!

 

 

هیچ چیز احمقانه­تر از این نیست که فرهنگ ایران را به دلیل «عرب­زده» یا «غرب­زده» بودن دچار آمده به پلیدی بدانیم اصلاً شاید یکی از پلیدهای فرهنگ در ایران­زمین درست همین طرز تفکر باشد.

 

هیچ فکر یا اندیشه ای به صرف ایرانی بودن اش نمی­تواند درست باشد همچنان که به صرف عربی بودن اش نمی­تواند نادرست باشد ما باید طرز تلقی­مان را عوض کنیم و اندیشه را به نقد خود اندیشه­ها واداریم نه به نقد نمودهای مختلف فرهنگی. این که ایرانیّت را برتر از عربیّت و غربیّت بنشانیم خود گونه ای گمراهی است که می­باید از آن پرهیخت. نه ایرانیّت نه عربیّت و نه غربیّت هیچ کدام به خودی خود دلیلِ درستی یا نادرستی یک باور نیستند با این وجود دیده می­شود کسانی که داعیه درمانگری بیمارهای و پلیدی های فرهنگ ایران را دارند، مرزهای فرهنگی و جغرافیایی را جایگزین منطق نموده اند. آنان که عرب­زدگی را عامل اصلی بیماری­های ایران­زمین می­پندارند طبیعتاً باید از پیش فرض گرفته باشند که فرهنگ باستانی ایران­زمین سراسر روشن گشته از نور خرد و روشنرایی بوده است!— از این سخنانم هرآینه نباید پدافند از عرب­ها و آیین­شان را برکشید.

 

 از دید من Islam اگر چه از میان عربان برخاست اما به هر حال منطق درونی خود را دارد و اگر با چیزی باید جنگید همین منطق است نه این که قرآن چون کتابی عربی است و از میان عربان برخاسته است پس نشان از روح پلید و چرکین عربان دارد. کسی که چنین ادعایی دارد باید اشخاصی چون نَضر بن حارث و یهودیانِ عرب منتقد محّمد در مکه و مدینه را از خون پاک آریایی بداند!

 

 

 

 

دین و عرفان  را هم، تنها با گفتن این که این دو «پندارها» یند و بس رد نمی­توان کرد. دین و عرفان را حتا اگر جنون محض هم بوده باشند به بهانه این که بیماری اند یا از بیماری برخاسته اند نمی­توان دست­کم گرفت، نخست، جای این پرسش هست که نفوذ دامن­گستر این پدیده­ها را چه­سان می­توان نشانه­ی بیماری صرف دانست از سوی دیگر موضوعِ بسیاریِ آدمیانی است که اندیشه، ذهن و نوآوری خود را صرف این پدیده­های روانی و فرهنگی می­کنند برای نمونه در مرتبه­ی نظر هم که شده اشخاصی چون فارابی و بوعلی سینا را نمی­توان بیماران مُتوهم دانست. بنا بر این، مساله­ی مبارزه با جنبه­ی اندیشه-کشنده­ی دین نیازمند کوشش ژرف­تری است. تازه موضوع بسیار مهم دیگری در میان است و آن این که همه­ی ادیان و عرفان­ها داعیه­ی به دست دادن دید و بینش تازه ای به جهانیان را داشته اند و در کنار و تحت تاثیر این ادیان و عرفان­ها ---اندیشه­ها، نوشته­ها و کتاب­های بسیاری برآمده اند که دلایل درستی این اعتقادات نوپا را به رخ بشریت کشانده اند. بدین معنا که از دل هر آیین، دین یا عرفان تازه ای  که پای بر گستره­ی خاک نهاده است گونه ای سُنتِ روایی و مکتوب برخاسته که به پدافند از آن آیین پرداخته است. برای نمونه باید گفت که اگر آثار و مکتوبات پشیمنه پوشان و اندیشمندانی چون جنید و بایزید بسطامی و حلاج و ابن عربی ... در کار نمی­بود ما هرگز نمی­توانستم چیزی مانند آیین­های تصوف و عرفان در ایران را متصور شویم. این آثار فارغ از این که ریشه و آغازگاه و محرک اولیه­شان در نوشته شدن چه می­بوده است از اصالت (یا رذالت اگر دوست دارید) درونی ای برخوردارند که نمی­تواند به به سرمنشاء یا انگیزاننده­ی اولیه­شان فروکاهیده شود. به همان­سان که نمی­توان Islam را تنها به صرف این که از زرتشتیت، مسیحیت، یهودیت و ادیان آرامی و غیره تاثیر پذیرفته است فاقد اصالت یا رذالت درونی دانست به همان­سان هم نمی­توان هر آن چه که در دل دنیای تصوف و عرفان برآمده است را به پای Islam نوشت. Islam (در مرتبه­ی شریعت) و عرفان حتا با فرض تاتیرپذیری بی­چون و چرای عرفان از Islam از اساس و در مرتبه فکر و اندیشه از هم متمایزند و آن چه را که به گمان من از بیشترین اهمیت برخوردار است و در ایران امروز کمتر بدان پرداخته می­شود اهمیت خود اندیشه­هاست و نه صاحبان اندیشه! این شیوه­ی درستی نیست که اندیشه هایی مثلاً دانشمندی را به خاطر این که پدرش رعیت خانِ ده بوده است رد کنیم. اما بدبختانه شیوه­ی رایج استدلال در میان بسیاری از به اصطلاح روشن اندیشان ما همین است-- آن گاه که به مساله­ی فرهنگ ایران و تاثیرات اش بر امروز ما می­نگرند.  به همین خاطر هم هست  که به جای نقد فکر و اندیشه­یِ به عنوانِ مثال آخوندها، صبح تا غروب به آن­ها فحش می­دهیم و آنان را از تبار آن اهریمن چهرگانِ سوسمارخوار می دانیم که دروغ و دغا از همان دمِ زاده شدن در سرشت­شان می­بوده است! و درست در همان جا که آنان استدلال می­کنند – حال درست یا نادرست – در همان جا ما از نقد کردن و ایستادگی کردن در می­مانیم. آلودگی و پلیدی ای اگر هست در دوری جستن و رَمیدن ما از اندیشیدن است.

 

 نمونه ای از این دست نوشته­هایِ بی اعتنا به ساحت اندیشه را در جُستاری به نام «آلودگی­های فرهنگ ایران» از دکتر احمد ایرانی می­بینیم.

 

ایشان در بخشی از نوشتار خود تحت عنوان «از صوفیان راستین تا شیخان گمراه» که آشکارا برگرفته از این بیت حافظ می­باشد:

 

ما را به رندی  افسانه  کردند

پیران  جاهل  شیخان  گمراه

 

می­نویسد:

 

«همان طور که ... اشاره شد پدیده­ی تصوف در ایران پس از ورود Islam، پدیده ای نو ظهور و ویژه­ی جهان Islam نبود. این پدیده­ی فرهنگی از انواع گوناگون عرفان (میستیسیزم) در سایر فرهنگ­ها و جامعه­ها، هند، چین، ایران باستان و جوامع اروپایی ریشه گرفت و با نام تصوف در جهان Islam گسترش یافت، صوفیگری در ایران «Islam ی»، در آغاز واکنشی بود ایرانی (تاکید از من است) در برابر گفتار، رفتار و کردار اعراب و آغاز مخالفت با کیش و آیین تازیان»!

 

به گمان من از این آشفته­تر سخن نمی­توان گفت نخست این که اگر عرفان در ایران همچنان که دکتر فرموده اند ریشه در رازوری بسیاری جامعه­ها چون ایران باستان، چین و هند و ... داشته چرا و بر چه پایه ای می­باید آن را واکنشی ایرانی در برابر Islam دانست، همچنان که پیشتر هم گفتم ما نمی­باید و نمی­توانیم یک پدیده را صرفاً به ریشه­هایش فروکاهیم، تازه اگر این امر ممکن هم می­بود بهتر بود ما عرفان را، گونه ای واکنش هندی در برابر Islam می­دانستیم چرا که گرایش به ترک دنیا از آن گونه ای که در بیشتر فرقه­های صوفیه دیده می­شود، در هندیان چه مقارن با Islam چه پیش از Islam ، از گرایش به ترک دنیا در میان ایرانیان باستان بیشتر می­بوده است حتا قرائن حاکی از آن است که ایرانیان باستان نه تنها به ترک دنیا گرایشی نداشته اند بلکه بیشتر به شادنوشی و شادخواری و جشن و سرور که همگی نشانه­ی زندگی دوستی می­باشند گرایش بیشتری داشته اند در هیچ یک از آیین­های باستانی ایران زمین این گونه گرایش به گریز از دنیا به آن سان که در میان صوفیان نمودار شده است دیده نشده است. 

 

در نوشته­ی آقای دکتر، بر این نکته تکیه شده است که عرفان در آغاز واکنشی ایرانی بود در برابر ستم و بیداد تازیان.   به گمان من از دید تاریخ گاهشمارانه هم که شده می­توان در این بحث چون و چرا کرد. از آقای دکتر باید پرسید آیا درست است که زمان بر آمدن تصوف و فرقه­های مختلف عرفانی را از نظر تاریخی باید همزمان با تاخت و تاز عربان به ایران زمین دانست. یعنی آیا درست است که «دو قرن سکوت» ایرانیان را همزمان با بَردمیدن تصوف بدانیم من که گمان نمی­کنم. در واقع بیشتر مقارن با کوچیدن ترکان به ایران زمین است که نفوذ و فراگیری اندیشه­های عرفانی به ویژه عرفان دنیاگریزانه در ایران بیشتر می­شود. با این توصیف آنان که جناب دکتر می­باید بدان­ها می­تاختند باید ترکان بوده باشند. اگر هم بگویند ترکان به یاری Islam فرهنگ اَهورایی ایران زمین را در هم کوبیدند باید توجیهی برای این پرسش به دست دهند که از چه رو بیشتر، این خود ایرانیان بودند که آثار صوفیانه را بر آوردند! به هر حال آن چه روشن است این است که نمی­توان بر این اندیشه­ها برچسب خاص «ایرانی» را چسباند چرا که این اندیشه­ها به گونه ای خاص اند، و کم­تر دیده می­شود که در این آثار صوفیانه یادی از دوران باستان شده باشد. واقعیت هم آن است که نخستین آثار عرفانی که به دست ایرانیان پس از Islam نوشته شد تفسیرهایی بوده اند بر قرآن کریم! همچنان که آقای داریوش آشوری در کتاب «عرفان و رندی در شعر حافظ» آورده می­توان گفت:

 

نخستین تفسیر عرفانی که در دست است تفسیر القرآن الکریم است به زبان عربی از سهل بن عبدالله تُستَری، صوفی سده­ی سوم هجری. سپس ابوعبدالله الرحمان سلمی آن را در حقایق التفسیر خود گنجانده که دومین تفسیر صوفیانه از قرآن است. پس از آن ابوالقاسم قشیری در قرن پنجم لطایف الاشارات را در تفسیر قرآن به زبان عربی نوشته است. نخستین تفسیر عرفانی به زبان فارسی گویا تفسیری است که خواجه عبدالله انصاری در قرن پنجم هجری نوشته، که رشیدالدین میبدی، شاگرد و مرید وی، آن را گسترش بسیار داده و در تفسیر عظیم خود گنجانده است.

 

از این هم گذشته به چه سان و چگونه می­توان فقیهانی چون ابن داوود اصفهانی که به مرگ حلاج فتوا دادند را عرب دانست. و هم ایدون چگونه می­توان آن چه را که از صوفیان ایرانی سر می­زد را نه تنها به پای عرب که به پای Islam نوشت چرا که Islam در ظاهر هم که شده با کنار نهادن دنیا و رهبانیت نمی­ساخته است. حتا «کسروی» نیز که گمان می­رود جناب دکتر تاثیر بسیاری از وی برداشته اند به این تفاوت و تمایزها دقت داشته است. و کوزه­های تصوف را بر سر Islam نمی­شکسته است. 

 

ترسم  که  ره  به  کعبه  نبری  ای اعرابی

که این ره که می­روی به ترکستان  است.

 

دورانی را هم که آن را روزگار زرین فرهنگ ایران­زمین یا Islam نهاده اند کم­تر زیر نفوذ اندیشه­های عرفانی بوده است و اگر هم بنا باشد برای ایرانیان این دوره شایستگی ای در برخورد با فرهنگ عربی قائل باشیم – که گمان نمی­رود چنین چیزی آگاهانه در کار می­بوده باشد - آن را باید1. در کاربرد سیاست به شیوه­ی باستانی و شاهنشاهی ایران زمین و 2. در کاربرد خرد در زمینه­های علمی و فلسفی بدانیم نه در زمینه­ی عرفان. چرا که عرفان بنا به سرشت اش چه دنیاستایانه و چه دنیاگریزانه با خرد نمی­سازد و در واقع درست همانند با شریعت خشک اندیشانه خود را چیزی ورای خرد می­شناساند.

 

می­بینیم که مساله، پیچش­های بسیاری دارد و نمی­توان به راحتی از این سو به آن سو پرید و مصادره به مطلوب نمود.

 

تازه، به چه معنا می­توان بیان اندیشه هایی چون این که "قرآن و رسول هر دوحجابند" یا "ولی که علم سّر دارد از نبی که علم وحی دارد برتر است" بر خاسته از «ایرانیت» دانست مگر ایرانیان باستان این گونه اندیشه­هایی را در سر پزیده بودند یا که موبدان و مغان چنین اندیشه­هایی را در میان مردمان پراکنده بودند. اگر بناست که این اندیشه­ها را ایرانی­تبار صرف بدانیم باید کدام رگه­های اندیشه ای در ایران باستان را برجسته کنیم و بیرون کشیم، گیرم که در مانویت اندیشه­هایی از این دست دیده شده اما آیا می­توان صوفیان را در اندیشه­هایشان هم­­سنگ و همانند مانویان دانست یا این که این دو شیوه­ی تفکر نیز با هم ناهم­سازی­های خاص خود را داشته اند. مهم­تر از هر چیز آن است که ما هر پدیده ای را در سیمای خاص خود آن پدیده ببینیم و با نگریستن در چهره­ی آن به سخن گفتن درباره­ی آن بیاغازیم. این که حتا «صدها»؟! تن از صوفیان و عارفان به دست فقیهان و متشرعان کشته شده باشند هیچ بدان معنا نیست که آنان به اندیشه­های باستانی باور و گرایش می­داشته اند در واقع از استثنائی چون شیخ شهاب الدین سهروردی که بگذریم – گر چه او هم با Islam می­آغازید - کمتر پیش می آمده که عارفی در پی باززایی حکمت باستانیان بوده باشد.

 

حتا یادکرد از دوران باستان در شعر شاعرانی چون حافظ نیز دوشادوش با یادکرد از افسانه­هایی سامی پیش می­رود در واقع شعر حافظ لبریز است از ابیاتی که مستقیماً با قرآن و قصص اش در ارتباط است. سنجه ای هم در دست نیست که با آن نیت و ذهنیّت حافظ در سرودن این بیت­ها- راجع به ایران باستان-  را حدس بزنیم.

 

نکته­ی دگری که باید به آن توجه داشت و جناب دکتر به خاطر بی­توجهی به اندیشه­های خود عارفان و صوفیان  از آن غافل مانده است آن است که بسیاری از این عارفان خود را شیخان و مسلمانان دو آتشه ای می­دانسته اند. در واقع ما به عارفان گوناگونی با شیوه و روش­های متفاوت بر می­خوریم. اما مساله مهم و جالب توجه در آثار بسیاری از این عارفان توجه ویژه ای است که به قرآن، به ویژه داستان مربوط به آفرینش آدم داشته اند – داستان عهد الست و بار امانت و پیمان گرفتن خداوند از او و هبوط وی به عالم خاکی یا خرابات که هم شامل زندگی در این «خاکدان» می­باشد و هم در تفکر صوفیانی چون اِسفراینی اسارت در بند تن را در بر می­گیرد - در شعر حافظ هم هر کجا که از خرابات یا میکده سخن به میان آمده مراد، «زمین» یا همان خاکدان عارفان بوده است منتها با تفسیر دنیا دوستانه­ی خاص او- بسیاری از این عارفان به ویژه همان­ها که دکتر ایرانی کشته شدن­شان به فتوای فقیهان و متشرعان را دال بر ایرانیت اندیشه­شان در برابر تازیان و فرهنگ­شان (= قرآن) می­داند بنیاد اندیشه­شان را از تفسیر درونی قرآن پی ریخته اند.

 

 وجود عارفانی چون  بایزید بسطامی، ابوسعید ابوالخیر، جنید، عین القضات همدانی و حتا شهاب الدین سهروردی (این دو به فتوای فقیهان زمانه به فجیع ترین شیوه ای کشته شدند)  بدون نظر در قرآن ناممکن می­بود و این البته سوای آن است که ما با آن چه که در قرآن آمده بسازیم یا نه. در واقع با توجه با شعاری که اسپینوزا سر داده بود اگر برآنیم که از پدیده ای از هر گونه ای سر در آوریم پروانه ی خندیدن و به ریشخند گرفتن آن را نداریم بلکه می­باید آن را دریابیم. حتا اگر از نگاه مدرن ما قرآن را کتابی سراسر افسانه و افسون، به حساب ­آید اما برای عارفان کتابی می­بوده که اندرون هر بطن اش بطن­ها نهفته بوده است. در واقع وقتی که در آثار صوفیان رنگارنگ این بر و بوم می نگریم به نظر می رسد خواسته اند به تفسیر درونی­ترین لایه­های نهفته­ی قرآن پی­ببرند و گاه حتا بر سر واژه­های قرآن ژرف­کاوی­هایی کرده اند که اگر چه شاید به نگاه امروزی ما سراسر پوچ و ابلهانه بنماید اما از چنان دقتی برخوردار اند که با کار مشاهده­ی دقیق یک دانشمند در آزمایشگاه پهلو می­زند. به هر حال مساله این است که به سادگی نمی­توان تصوف را پدیداری در مقابل Islam دانست (گر چه گاه، حتماً در برابر متشرعان قرار می­گیرد) بلکه اندیشه­ها و آثار صوفیان حتا چه بسا وارونه­ی آن را ثابت کند برای نمونه نگاهی هر چند گذرا به آثار کسانی چون ابن عربی، عطار نیشابوری و حتا مولوی در مثنوی و معنوی اش میزان تاثیرپذیری این اندیشمندان زمانه، از قرآن را نشان خواهد داد. کار بدان جا کشیده است که مثنوی معنوی مولوی را حتا «قرآن پارسی» خوانده اند با این وجود این همان مولوی ای است که آن اشعار عرفانی به ظاهر کوبنده­ی Islam را نوشته است. سراسر مثنوی و معنوی مصروف تفسیر قرآن به زبان شعر شده است حال اگر در این میان مولوی دریافت­هایی خاص خود را از متن قرآن بر آورده است آیا این را می­باید بدان معنا دانست که وی اندیشه­ی خاص ایرانی را در برابر اندیشه و فرهنگ عربی نهاده است؟!

 

هرآینه به عنوان معترضه در توجیه ناهمسازیِ گاه­به­گاه اندیشه­های صوفیان با قرآن باید گفت – این که از دل چیزی یا پدیده ای چیزی سراسر متضاد با آن به وجود آید اصلاًً امر بعیدی نیست نمونه اش مسیحیت است که همچنان که نیچه در کتاب «دجال» با جسارت بیان داشته، چیزی است سوای آن چه که عیسا تعلیم داده بود مثلاً با آن که کتاب مقدس صراحتاً اعلام می­کند سوگند یاد نکنید - همه­جا، مسیحیان را می­بینیم که در دادگاه­ها به کتاب مقدس سوگند یاد می­کنند - به هر حال مساله پیچیده­تر از آن است که در نگاه اول می­نماید.

 

 این جا من دوست دارم به گفته ای از دکتر احمد ایرانی که پیشتر بیان شد از سر نو اشاره کنم و از آن نتایجی بگیرم که گمان می­کنم، باید که به روشن­تر شدن ذهن­مان کمک کند.

 

"ولی که علم سِّّر دارد از نَبی که علم وحی دارد برتر است"

 

  آقای دکتر احمد ایرانی به عارفان دنیاگریز و در عین حال سودجو، این ایراد را می­گیرد که کارشان به شیادی و دروغزنی و گدایی و دریوزگی کشید و بدین سان بود که فرهنگ ناب ایرانی را به گند آلاییدند. ما- اما باید منطق این کنش صوفیان را در متن اندیشه­هایشان بنشانیم تا توجیهی برای رفتارشان به دست آید. مساله، این است که صوفیان خود واقعاً تا چه اندازه، به شیوه­ی آقای ایرانی می اندیشیده اند. جناب دکتر در یکی از بحث­هایشان اشاره فرموده بودند که عارفان اندیشه­هایی چون نقلِ قول بالا را برای تخته کردن درِ دکان فقیهان پیش کشیده بودند و قصد داشتند با  بیان اندیشه­ی اتحاد با خدا، واسطگی میان خدا و خلق را از میان بردارند. من گر چه این را تا اندازه ای آن هم در میان خواص عارفان – بمَِثَل نمونه­ی حلاج - درست می­دانم اما گمان می­کنم این نگاه، شاید که تحمیلی باشد که ذهن نوخواهِ ما بر اندیشه­های صوفیان بار کرده باشد. ما اما، می­پذیریم واقعیت چنین بوده است- با این همه، می­دانیم هر یک از عارفان بزرگ شیوه­ی مراقبه و مکاشفه­ی خاص خود را داشته اند و برای ترقی دادن شاگردان و مریدان خود به مرتبه­های بالاتر –آنان- به انجام ذکرها [توجه داشته باشید این ذکرها اکثراً احادیث محمد بن عبدالله بوده اند نه کسی همچون زرتشت، مزدک یا مانی] و کارهایی وا می­داشته اند که در میان مردم معمول نبوده است. گدایی و دریوزگی بی آن که بخواهیم به نتایج شوم اش برای آینده ایران­زمین بی­توجه باشیم هم قبل از آن که روشی برای چاپیدن مردم بوده باشد روشی برای زدودن «خودخواهی» و «منیت» از خود و شیوه ای برای به رنج افکندن تن برای آزاد ساختن جان از بند آن--  بوده است که عارفان بزرگ آن را چون خودِ مصحف (دفتر – «حدیث عشق در دفتر نباشد») یا پیامبر، حجاب می­پنداشته اند. از بایزید بسطامی نقل است که خطاب به تن خود چنین گفته  است:

 

« نه، نه ای ظرف همه بدی ها! ای تن پلید سی سال گذشت و تو پاک نشده ای و فردا باید در برابر آن که پاک است ظاهر شوی».

 

یا از شیخ ابوالحسن خرقانی که مریدان خود را می­گفت:

 

«پس شب شود و خَلق بخسبند، تو، این تن را غل و پلاس و تازیانه­ی چرمین دار! کی خدای تعالی بر این تن مهربانی دارد.

گوید: "بنده ­ی من، از این تن چه می­خواهی؟" بگو: "الهی تو را خواهم". گوید: "بنده­ی من دست از این بیچاره بدار من از آن توام".

 

 در واقع ناساز با دیدگاه دکتر احمد ایرانی، بحث «حجاب» و حجاب­ها در میان صوفیان و عارفان خود بحث پیچیده ای است که نمی­توان با گفتن این که عارفان، خودِ قرآن یا محمد را نیز حجاب می­دانسته اند – آنان را در برابر Islam قرار داد. در واقع خود کلمه­ی «ولی» یا اولیاالله و مرتبه برتر آنان از نبیان بحثی است که عارفان از خود قرآن گرفته اند – نمونه­ی ابن عربی که خود را خاتم اولیا می­دانست در این مورد شایان توجه است اما اگر قرآن را از آثار او برداریم دیگر هیچ برایش نمی­ماند - بد نمی­دانم که در این جا خواننده ام را به دیباچه­ی کتاب کاشف الاسرار، نورالدین عبدالرحمن اسفراینی رجوع دهم تا شیوه ای را که بدان، صوفیان و عارفان در جهان می­نگریسته اند را به دو چشم خود ببیند و بیاندیشد:

  • «شکر بی­حد کردگاری را که ترکیب وجود انسانی را از مشتی خاک ظلمانی ترتیب داد و در آن بیان فرمود «خَلَقَه مِن تُرابٍ»، و ثنای بی عدّ، پادشاهی را که روح پاک لطیف را، که «فی اَحسَنِ تَقویم» عبارت از آن است، به اسفلِ قالبِ خاکیِ کثیف فرستاد و گفت «ثُمّ رَدَدناهُ اسفَلَ سافِلینَ»، و از اجزای خاکی، که مرکز دوایر افلاک است، این مشتی ضعیف نحیف را، که «خُلِق الِانسانُ ضعیفاً» صفت اوست، به اِنعام و اِکرامِ «وَ لَقَد کَرَّمنَا بَنِی آدَمَ» مشرف گردانید و بر بسیاری از خلایق تفضیل نهاد که «وَ فَضَّلناهُم عَلَی کثیرٍ مِمَّن خَلَقنَا تفضیلاً» پس به واسطه­ی امتزاج و ازدواج، روح وی را تحمل بار امانت معرفت، کرامت کرد که «وَ حَمَلَهَا الاِنسَانُ» و از پس، چندین هزار حجاب نورانی و ظلمانی بیرون آورد و مقربِ حضرت خود گردانید، که «وَ السَّابِقُون السَّابِقُون اُولائِکَ المُقَرَّبونَ»، آن گاه تشریف خلعت محبت در وی پوشید که «یُحِبُهُم و یُحِبونَهُ».

 

پس از بیان این کلمات وی در سبب نوشتن این کتاب می­آورد:

 

  • « ...این کلمات در قلم آمد در جواب برادری دینی، یعنی که سوال می­کند که مصطفی صلوات الله و سلامه علیه – فرموده است: «اِنّ الله سبعین الف حجاب من نور و ظلمه»، فرق چیست میان حجاب نورانی و ظلمانی و ارتفاع این چگونه حاصل آید و اعداد این حجبات نورانی چند است و ظلمانی چند؟»

 

نمونه ای از همین گونه، سخن گفتن­ها و اسناد به آیات قرآن آن هم نه بر گونه ی متشرعان بلکه به شیوه­ی خاص صوفیان را می­توان در کتاب­های بسیار مهم مرصاد العبادِ نجم الدین رازی و کشف الاسرار رشید دین میبدی و دیگر عارفان بِنام ایران زمین یافت.

 

اگر در سخنان بالا تیز شویم خواهیم دید که عارف در آن، بحث را با آن چه که در میان صوفیان «تاویل» قرآن نام گرفته آغازیده است؛ و تاویل به معنای بازگشت دادن هر چیز به آغازگاه آن است. متشرع و صوفی هر دو به قرآن نظر دارند اما ادعای صوفی آن است که نباید در قشر کلام خداوند ماند و باید به بطن آن راه برد.

 

ما ز  قرآن  مغز  را  بر داشتیم

پوست را بهر خران بگذاشتیم

 

اگر نه دست­کم اش این است که دیگر نمی­توان تناقضات درونی قرآن را توجیه کرد و این درست همان چیزی است که اسفراینی بر آن تاکید ورزیده است! حقیقت در پَس کلمات نهفته است و راه دست یافتن بدان رهروی است؛ سلوک. و هر آینه این درست همان چیزی است که متشرع بدان باور ندارد. او در، روا و ناروا جا خوش کرده و به قول حافظ از اهل سلامت است نه اهل دریاهای هول.

 

نقل قول بالا در عین حال گونه ای از جهان­شناسی و انسان­شناسی را در میان کشیده که نه با انسان­شناسی­ها و جهانشناسی­های ایران باستان پیوندی دارد و نه با انسان­شناسی­ها و جهان­شناسی­های نوین!  این شیوه­ی نگاه در عین حال با نگرگاه متشرعان نیز نمی­سازد.

 

فقیه یا متشرع در متن قرآن بیشتر به دنبال فرمان و دستورها می­گردد تا به آن واسطه، روا و ناروا را مشخص گردانیده و مناسبات میان گروندگان را به دست­مایه­ی آن سامان بخشد. در واقع فقیه بر سر معنای اصلی آن چه که در قرآن آمده است است چون و چرا نمی­کند و همه چیز را همان گونه که هست می پذیرد. و این کاری است که عارف درست وارونه آن را انجام می­دهد. در واقع آن چه برای عارف ارزنده است، پیش از هر چیز آن است که بداند معنای اصلی ای که خداوند در پس این واژگان نهان ساخته چه می­بوده است و همین انگیزه است که او را به تکاپو وا می­دارد. مفاهیم قُرب و بُعد و حُب (دوری و نزدیکی و دوستی خدا) آن گونه که فقیه می­فهمد با آنِ عارف یکی نیست. از دید فقیه اگر کسی از کارهای ناروا دوری جسته و در کارهای روا بکوشد هم او، دوست خدا نیز خواهد بود. برای صوفی اگر هم به روا و ناروا باوری داشته باشد – که در میان همه­ی فرقه­های صوفیان این گونه نیست – این تازه، گام نخست سلوک است. و تنها پس از پیمودن همه­ی راه­ها و گم گشتن­های بسیار و یاری پیر و مراد است [ ناسازگار با سخن دکتر که عرفان آغازین را آیین آزاداندیشان می­داند] که عارف می­تواند از چشمه­ی وصال و قرب خداوندی آبی بنوشد.

 

به هر رو از هر آن چه که فراتر بدان اشاره رفت، دست­کم این را می­توان برکشید که اندیشه­ی صوفیانه با نظر در قرآن ساختاری خاص خود را پیش کشیده است که با ساختارهای اندیشه ای دیگر به صرف تشابه، همسان نیست. و البته همین ساختار و اصالت درونی است که از چشم دکتر احمد ایرانی افتاده است.

 

در این که عرفان در ایران تاثیری بسیار ژرفی از قرآن پذیرفته است شک نمی­توان برد از همین رو اگر باور آورده باشیم که عرفانِ ایرانی، تاختی است به فرهنگ عربی، باید از پیش این را هم دانسته باشیم که در واقع  با این کار ما با قرآن به جنگ قرآن رفته ایم چرا که عرب به جز قرآن فرهنگ دیگری نداشته است. و این برای ایران­ستایان – از گونه­ی دکتر ایرانی – چه معنایی می تواند داشته باشد جز شکست ایران و اندیشه­ی ایرانی از فرهنگ یا اندیشه­ی عربی؟ این که ایرانی با قرآن به جنگ فرهنگ عربی برود از پیش بدان معناست که اعتبار آن فرهنگ و بینش را پذیرفته و اکنون بر آن است تا با پالودن آن بینش (قرآن) از نگاه­های مسلط و چیره بر جامعه – از آن گونه ای که عربان فرمانروای دیروز به ایرانیان بار می­کردند – از آن عرب­زدایی کند. و هر آینه عرب­زدایی از قرآن  هرگز  بدان معنا نتواند بود که ایرانیان به یاری قرآن  Islam را به زیر کشیده باشند. واقعیت سراسر وارونه­ی آن است. مگر آن که پیوستن به قرآن را برای ایرانیان مایه­ی بالش و نازش بدانیم که گمان نمی­کنم آقای  ایرانی به چنین چیزی باور داشته باشند چرا که انگیزه­ی اصلی ایشان برای تاختن به فرهنگ عربی نفوذ دامن گستر قانون­های Islam ی در ایران امروز است. از آن­جا که نگاه آقای ایرانی هم چون بسیاری دیگر از پژوهندگانی که تاریخ Islam ی ایران را می­پژوهند به سوی تاریخ اندیشه­ها نیست، از همین رو نمی­توانند تبیین درستی از مسائل پیچیده­ی تاریخ Islam ی ایران به دست دهند.

 

هر یک از صوفیان و عارفان را باید در متن اندیشه هایشان نشاند و از آن پس دید که اینان تا چه اندازه از Islam دوری گرفته و به ایران روی نهاده اند. نمی­شود که یک یا چند بیت را از یک شاعر عارف یا نقل قولی از یک صوفی را از متن اندیشه­­هایش بیرون کشیم و سپس آن چه را که دلخواهمان است، بدان بار نهیم. چنین کاری به کار یک قصاب بیشتر می­ماند تا آدمی اندیشنده و پژوهنده!

 

تا آن گاه که اندیشیدن را به جای ستایش­های کورکورانه ننشانیم راه­ها همه به ترکستان خواهند بود. تنها حقیقت است که می­تواند ما را از بیمارهایی فرهنگی­مان برهاند نه سنگ «قرآن» یا «ایران» را به سینه زدن!

 

پایان

یادداشت : عرب یا اسلام را این جا بخوانبد

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت توسط نیا |

در این چند روز گذشته چند مطلب جدید نگاشته ام  و به ترتیب اهمیت این ها می باشند

ازغدی  سروش ظلمت ژاژخایی های مدرن نما: این جا

چرا حق با آیت الله خامنه ای است : روشن اندیشان بیکاره :این جا

جن:این جا

امامزاده یا گاوهای مقدس؟! :این جا

متن اچ تی ام ال نوشته ها را از این جا دانلود کنید:ا زغدی سروش ظلمت :ژاژخایی های مدرن نما!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت توسط نیا |

خدا
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط نیا |

 

 

"خدا” واژه ای است برای سرپوش گذاشتن بر مهم¬ترین پرسش¬های زندگی بشر!
--------------------------------------------------------------------------------------------

هدف خدا از آفرینش جهان و آدمی چه می¬بوده است؟ به گمان من این پرسشی است نادرست که در آغاز خود را از اندیشه¬ی آسان¬گیر می¬نهاند، آیا خدای همه¬دان و همه¬توان می¬تواند که هدفی داشته باشد، و اگر آری این هدف برای چیست؟ کدامین غایت و فرجام است که خدا می¬خواهد بدان دست یابد، آیا از دل مفهوم خدا، هدفمندی بر می¬تواند آمد یا هدفمندی برای خدا خود تناقضی می¬باشد؟

........................................................................................................................................


حال با توجه به آن چه فراتر آمد بیایید به این سخن بیاندیشیم که می¬گویند خدا جهان را به خاطر حضرت محمد و خاندان اش آفرید؛
                                             با محمد بود عشق پاک جفت
                                                زان سبب او را خدا لولاک گفت  (مولوی)
              و یا؛
                سر یک یک ذره چون بود اش عیان
                                                      اُُمی آمد کو ز دفتر برمخوان
               خویش را کل دید و کل را خویش دید
                          همچنان کز پس بدید از پیش دید (عطار)

 آیا می¬توان گفت معلولی علت آفرینش جهان می¬بوده است. اگر محمد و خاندان اش معلول علتی اند که خدا باشد چگونه این معلول¬ها در عین حال می¬توانند علت وجود جهان باشند. آن همه علت آفرینش جهانی که آن¬ها در آنند و همه¬ی اسباب و جهاز وجودی شان را فراهم آورده است و خود جزئی از آن می¬باشند.

---------------------------------------------------------------------............................

بعله بعله؛ حق با شماست، بیایید بپذیریم همچنان که شما می¬گویید بیخدایان در زندگی بی¬هدفند و در زندگی به دنبال پوچی¬ها می روند و به جنایت و بزه¬کاری می¬گرایند گر چه زحمت اثبات این همه اتهامات بر دوش شما خداستایان است اما اگر مشکل شما جنایت¬کاری بیخدایان به خاطر بی دینی¬شان باشد پس شما جنایت¬های دینی خودتان به اسم خدا را چگونه توجیه توانید کرد.
---------------------------
شریعتی اگر هم کامیابی ای فراچنگ آورد- از آن رو بود که سخنان نوـ نَمایش را در جایی پیش کشید که در آن نه تنها سنت ریشه دار انتقادی ریشه نداونده بود بلکه باورهای دینی و فولکلور مذهبی هنوز در نهانجای روان انسان ایرانی ریشه ای ژرف داشتند. این را اگر از چشم انداز اندیشه ی واکاونده ی مدرن که عادت دارد بر به چالش کشیدن سنت ها و عقاید دارد بسنجیم می باید باید همان واپس رفتن به اعماق تاریخ سال 1400 پیش عربستان یا به قول شریعتی «بازگشت به خویش» دانست. آن چه ایرانی در سرریز خروشان عواطف اش در اندیشه شریعتی جشن می گرفت ظهور دوباره اسطوره بود.
اندیشه¬ی شریعتی ملغمه ای در هم جوش از اندیشه¬ها و احساسات و باورهای گاه متضاد بود که تنها در ذهن اسطوره پرداز شریعتی می¬توانستند به خود معنایی بگیرند. کل انسان¬شناسی ای که شریعتی در کتاب¬هایش از آن سخن می¬گوید ملغمه ای است از مارکسیسم و اگزیستاسیالیسم و انسان شناسی عرفانی که هیاتی سیاسی به خود گرفته است.
هابیل و قابیل را که عرفا و شریعت مداران در دل سنت اسلامی آن همه در کم و کیف اش سخن رانده بودند در تفکر شریعتی به مفهوم دوره¬های تاریخی در مارکسیسم پیوند می¬خورد و ایدون بر اساس اگزیستالیسم درکی از آزادی در اسلام به وجود می آید که در عین حال باید بندگی باشد. کافی است که نگاهی هر چند گذرا به تفاسیر بزرگ سنتی قرآن یا تواریخی مانند تاریخ طبری و یعقوبی بیاندازیم تا به میزان آشی بودن تفکر شریعتی پی ببریم هر چه پیشینیان در فهم قرآن و سنت هایشان بر اساس مفاهیم و پارادایم اندیشه ای خاص زمان خود آن ژرف بین بوده اند تفکر شریعتی از هر گونه ژرف اندیشی تهی است.

---------------------------------------------------------------------

امروز در کلاس پرسیدم چه کسانی بیشترین خدمت را به بشریت کرده اند یکی از شاگردانم گفت: آقا پیامبران. من هم برای این که هم احساسات او را جریحه دار نکرده باشم و هم بدو فهمانده باشم ارزش علم را نباید دست کم گرفت گفتم آفرین حق با شماست اما بیا کمی دقیق¬تر نگاه کنیم. امروز بسیارند مسلمانانی که خود را پیرو راه خدا دانسته و حتا خواهانند تا دیگرانی را که به راه آنان نمی¬روند سر به نیست کنند و در عین حال از موقعیت خود برای چاپیدن دیگران استفاده می کنند -و مثال رئیس و معاون سازمان خون یزد و فریبکاری آن ها را به میان آوردم- و همچنین هستند مسیحیانی که حاضرند جان خود را بدهند تا جان غیر هم کیشان خود را بگیرند اگر چه در کتاب مقدس شان آمده است که «دشمنان خود را دوست بدارید» این را هم گفتم که این ایده¬ی اخلاقی را که: بدون دلیل به دیگران مهر بورزید را، سخن یکی از پیامبران  بدانید. و بدانند که بسیاری  از مومنان به گفته¬های پیامبران شان عمل نمی¬کنند با این همه تغییر زیادی در زندگی¬شان ایجاد نمی¬شود. حال با توجه به این که مومنان حتا گاهی از اعتقاداتشان سوء استفاده هم می¬کنند بیایید از علم هم صحبت کنیم. علم کاری ندارد به این که فردی مسلمان یا غیر مسلمان هست یا نه مسیحی است یا نیست. به خدا اعتقاد دارد یا ندارد کاری به کار این جور چیزها ندارد. علم در پی کشف قوانین جهان است تا از آن¬ها راه¬های ساده¬تر کردن زندگی انسان را در آورد. حال چطور این جور می شود. الکساندر فلیمینگ یا لوئی پاستور یا مندل یا نیوتن را در نظر بگیرید، هر یک از این¬ها کشفیاتی کرده اند معلوم است از زمانی که واکسن یا پنیسیلین کشف شده هزاران نفر انسان از بیماری جان سالم به در برده اند همان بیمارهای هایی که پیشتر از این ها هزار هزار از آن¬ها می کشتند. یا مثلا به این فکر کنید که از زمان نیوتن تا به امروز کشف قوانین حرکت چه انقلابی در ساخت خودروها و وسایل حمل و نقل به وجود آورده است و همچنین به کشف نیروی¬های الکتریکی و الکترو مغناطیسی فکر کنید که چگونه زندگی ما را از این رو به آن رو کرده اند، تنها به بُرد کار ادیسون در ساخت لامپ نگاه کنید و همه¬ی آن شب¬های سیاهی را در نظر آوردید که آدمیان در آن چون بید به خود می لرزیدند. خوب حال فکر کنید یک هفته برق خانه¬ی شما قطع شود، به یک¬باره همه¬ی داروها کمیاب شوند خب حالا فکر کنید دکتر معالج شما، شما را به حال خود رها کند و بگوید من آمریکایی ام و مسلمانان دشمن خود را معالجه نمی¬کنم و همچنین به این فکر کنید که روزی سیاستمدران آمریکایی تصمیم بگیرند  از فروش دارو به کشورهای جهان سومی جلوگیری کنند و آنان را مثلا به خاطر این که برج های دوقلوی آن¬ها را منفجر کرده اند تنبیه کنند آیا به نظر شما در آن هنگام با ایجاد دسته¬های عزاداری مشکل بیماران رفع خواهد آیا ایمان مسلمانان آن¬ها را نجات خواهد داد؟

خدا

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت توسط نیا |

 

 

جمکرا دیواری 

 ۱

 "برکات و بليات براي خداشناس و بي­خدايان يکسان واقع مي­شوند."

اسپینوزا

دانش به ما آگاهی درست و مطابق با واقع می دهد اما خرافه اگر چه نوعی آگاهی است با این همه نه تنها درست نیست که زیان آور هم هست برای نمونه باور به معجزات و کرامات امامان گر چه نوعی باور درست نما، همه پسند و آرامش بخش است اما گره از کار هیچ کس نمی گشاید. بیایید تصور کنیم خدا و امامان­شان می­توانند گرفتاری ها ما را برطرف کنند همچنین بیایید تصور کنیم که ضریح مقدس امام رضا و امام خمینی شفا بخش اند. این درست اما درباره ی میزان و گستره ی کارگشا بودن نظر مهر این اولیا خدا تا کجا می­توان پیش رفت آیا این گونه نیست که اولیا خدا دعا و نیایش همگان را نمی پذیرند آیا به ما گفته نمی­شود که این وارستگان تنها تحت شرایطی به دیده ی مهر در ما می نگرند مثلاً این که باید با خلوص نیت و اعتقاد کامل و دل پاک در درگاه خدا و اولیا او حضور بیابیم و مگر نه این است که این اولیاءلله در هر بار - یک ماه شش ماه یک سال – تنها کم­شمارانی را مشمول لطف و رحمت خود قرار می­دهند با این حساب آیا می­شود روی امامان و لطف­شان زیاد حساب کرد این میانه تکلیف ما آدمیان زشت کردار و ناپاک چیست؟ البته این درست که ما گناهکاریم اما معنایش این نیست که ما و مال و منال مان و فرزندان­مان در معرض خطر بیماری، بلا یا مرگ نیستند ما هم با همه­ی ناپاکی­مان در درون سینه دل داریم درد  و رنج و بدبختی را می توانیم احساس کنیم و بچشیم به همین خاطر قرار نیست که بگذاریم هر بلایی بر سرمان بیاید اگر خدا در زلزله و بیماری­های واگیر و مرگ و میرآور فقط شمار کمی را نجات می دهد و بدان ها لطف می­کند ما باید به هر حال فکری به حال بقیه هم بکنیم نمی­شود وقتی که با تهدیدهای فراوان روبروییم دست دعا به آسمان برداریم که خدایا کمک­مان کن. تازه از کجا که خود خدا برایمان عذاب نازل نفرموده باشد؟ به همین خاطر است که می­گویم روی معجزه و کرامات نباید زیاد حساب کرد آخر تا حالا هیچ کس ندیده است که خدای بزرگ با یک معجزه­ی خارق­العاده بلای بزرگی را از سر کسی رفع کرده باشد ممکن است مثلاً خدا به خاطر امام رضا کور مادرزادی را شفا داده باشد اما هیچ گاه دیده نشد که مثلاً خدا بیماری خطرناکی مانند ایدز را از ریشه بر کنده باشد به همین خاطر است که می­گویم چون خدا فقط معجزات کوچک و خُرد دارد مثل جفت شدن کفش پیش پای آیت الله بَهجت یا دادن چشم بصیرت و بینش به او تا حالت نامعنوی و بَهیمیِ هم­نوعان خود را تشخیص دهد به همین خاطر ما باید خودمان فکری به حال خودمان بکنیم چرا که از خدا و دستگاه الهی اش انتظار چندانی نمی­رود و این جاست که علم به کار ما می­آید. علم با کشف قوانین و روابط و نسبت­های میان پدیده­ها و با غبارروبی «کتاب طبیعت» ما را از رازهای پنهان حاکم بر جهان آگاه می­کند و همان گونه که فرزانه ای مانند فرانسیس بیکن می­گفت به ما توانایی می بخشد تا بر نیروهای کور طبیعت چیره شویم و بر توسن سرکش آن لگام زنیم حقیقت این بوده و هنوز هم هست که ما تا جهان و روابط میان پدیده ها را نشناسیم همیشه این امکان هست که مغلوب نیروی ویرانگر آن شویم. بگذارید چند مثال بیاورم تا نشان دهم به چه شیوه آگاهی­های غلط و نادرست می­توانند زیان­بار باشند تا دیربازی انسان­ها ستارگان و افلاک را در سرنوشت خود دخیل می­دید و بر آن بودند اگر ستارگان سرنوشت بدی را برای انسان ها تدارک دیده باشند کار او به خواری می­گراید ستارگان ماوای ارواح پلید و شیطانی بودند. مثلا اگر قمر ( ماه ) در خوشه ی ستارگان عقرب قرار می­گرفت یا سیاره ی برجیس ( مشتری ) در وضعیت خاصی می­بود نشانه­ی این بود که اوضاع و احوال نحس است و قمر در عقرب، در این شرایط نیز انسان نباید دست به کاری بزند. شاید برایتان جالب باشد که در زمان فتحعلی شاه قاجار رمالان و ستاره بینان و استخاره گیران به جای این که وی را در مورد آینده و منطق جنگ هشدار دهند و دانش و آگاهی او را بیفزایند دست به کار دادن آگاهی نادرست به او بودند؛ اعلیحضرتا اوضاع تا یک ماه دیگر نحس است پس بهتر است به جای این که خاطرتان را پریشان سازید به گردشگاه زیبایتان بروید و بدین­گاه استراحت فرمایید. در زمان شاه سلطان حسین آخرین پادشاه دودمان صفوی نیز رخداد مشابه ای به وقوع پیوست در گیر و دار تاخت و تاز محمود افغان، در شرایطی که هر شاه عاقلی باید به فکر سر و سامان دادن سپاه و لشکر خود باشد شاه به حرف مجتهدانی گوش داده بود که فرموده بودند برای دفع بلای افغانان بهتر آن باشد که آشی بپزند و سیدهای شهر بر هر یک از دانه­های گندم و نخود و لوبیای آن دعا بخوانند تا ان شاء الله دفع بلای افغان بشود. و این گونه بود که ایران در آغاز دوران جدید به یکی از کشورهای حاشیه ای جهان بدل شد و دیگر نمی­توانست در شرایط جهانی نقش سرنوست­سازی بازی کند. در زمان امیرکبیر نیز اتفاق­های مشابه ای رخ داد از آن جا که امیر کبیر بهساز بزرگی بود و با دانش­های جدید دنیا آشنایی به هم رسانده بود برای دفع بیماری همه­گیرِ آبله تصمیم گرفت همه­ی مردم را رایگان آبله کوبی کند ( واکسن ) اما مردم نادان در اثر تحریک ملایان و مجتهدان نادان­تر از خودشان  گمان می­کردند قرار است با واکسن زدن آن­ها را جنی کنند! نتیجه این شد که امیرکبیر تصمیم گرفت کسانی را که واکسن نمی­زنند جریمه کند و از ایشان پول بستاند با این همه مردم به دادن پول خرسند بودند اما به زدن واکسن نه! شاید گمان کنید که این اتفاقات مال گذشته است اما چه می­گویید اگر بدانید همین اواخر (زمستان 1384) هفته نامه ی «پرتو سخن» چاپ قم با تیتر درشت خبری انتشار داده بود مبنی بر این مردم نباید نگران پرندگانی باشند که ناقل بیماری انفلوآنزای مرغی هستند چرا که به حول و قوه ی الهی این پرندگان به کشور امام زمان نزدیک نمی شوند و دستی غیبی آن­ها را از کشور دور می راند و مگر آیا این رئیس جمهور دشمن­شکن و محبوب نبود که همین سال گذشته ادعا کرد خواهر و برداری در آشپزخانه به وسیله­ی « ذوب سرد هسته­ای » (!) اورانیم غنی شده فراآورده اند طُرفه آن که هیچ کدام از استادان رنگارنگ دانشگاه­های ما دمی نجنبانند و آژنگی بر پیشانی نیاوردند. حال بیایید به قضیه به شکل دیگری نگاه کنیم و از خود بپرسیم که این همه اماکن متبرکه که در کشور ماست، از بزرگ تا کوچک چقدر توانسته اند دردهای بی درمان مملکت ما را دوا کنند، مثلاً این همه پول و طلا و جواهرات و دسته چک که مردم ما در حرم امام رضا، حضرت معصومه در جمکران و مرقد امام خمینی و همه­ی امامزاده­های نقاط دور و نزدیک کشور ریخته اند تا چه اندازه باعث پیشرفت علم پزشکی برای جلوگیری از بیماری شده است می گویم پزشکی چون می دانم اکثر مردم، سوای آن­ها که فکر ثواب بردن برای روز قیامت اند بیشترشان برای درمان دردهایشان به این اماکن مقدس می­روند. این همه پول ریخته شده بر روی این گورها تا چه اندازه باعث افزایش دارو و ویزیت ارزان قیمت در کشور ما شده است چند نفر از خیل بیشمار بیکاران و معتادان به این واسطه کمتر شده است. دوستان من فکر کنید وضعیت آموزش و پرورش شما تا چه اندازه با هم سن و سالان خودتان در کشور پیشرفته فرق می کند. در شرایطی که اکثر دانش آموزان جهان امروزه دانش و اطلاعات­شان را از طریق اینترنت به دست می­آورند و معلم  برای  آن­ها نه نقش گرز بلکه فقط نقش یک نفر آدم راهنما را  بازی می کند چرا می باید شما هنوز هم که هنوز است اسیر فضای دم کرده­ی کلاس درس و میزهای به درد نخور و تخته سیاه باشید. بیمارستان هایمان را نیز که دیده اید یا اگر هم نه دست کم فیلم­ها به شما نشان داده اند. چند نفر از پزشکان را می شناسید که پیش از درمان بیماران شان به فکر پول نباشند شاید شما هم دیده باشید آدمیانی را که در سرزمین ما به خاطر نداری و فقر آن قدر بر تخت بیمارستان مانده اند تا جان از کف نهاده اند چرا خدا یا امام زمان به داد هیچ یک از این بیچارگان و درماندگانی که دست شان به هیچ کجا بند نیست نمی­رسند آیا شما هم فکر می­کنید دم و دستگاه خدا پولی است؟ آیا شما هم فکر می کنید خدا فقط به پول و نذر و نیاز بندگان خودش پاسخ می­دهد اما اگر قرار باشد که خدا هم مانند بندگان خودش در روی زمین عمل کند شما به من بگویید که فرق اش با همین انسان های گناهکار چیست؟ مگر نمی­گویند که لطف و کرم خداوند بی پایان است اما کو نشانه ای از این همه لطف و کرم؟ چرا روز به روز بر آمار گدایان و بیچارگان و تن فروشان افزوده می­شود چرا روز به روز بر میزان واماندگی و سرخوردگی و اعتیاد جوانان ما افزوده می­شود. آیا شما هم فکر نمی­کنید که خدا و اولیا او چشم­شان را به روی رنج هاو زجرهای ما انسان­ها بسته اند. راستی چه سود از خدایی که می گذارد زلزله هزاران نفر آدم را بکشد، هزاران کودک را آواره و بی پدر و مادر و سرگشته کند و اما معجزه اش تنها آن باشد که برای نشان دادن قدرت اش کودک شیرخواره ای را طی چند روز زنده نگهدارد شما هم اگر خدا بودید هزاران نفر را می کشتید و یک نفر را زنده نگه می­داشتید؟ پس بیایید با خود صادق باشیم و نگذاریم باورهای نادرست و غلط اهرم زندگی مان را به دست گیرند. هیچ کس تا دنیا دنیا بوده خیری از دست کاهن و کشیش و آخوندی ندیده است درست به وارون آن چه بسیارند دانشمندانی که کشفیات و اختراعات علمی شان جهان را روشن کرده و زندگی انسان را زیر و رو نموده  اما همین دانشمندان به دست کاهنان و کشیشان و مجتهدان سرکوب شده یا حتا کشته شده اند، از جوردانو برونو و گالیله و هاروی گرفته تا دانشمند بزرگ ایرانی زکریای رازی که کتاب هایش را چندان بر سرش کوبیدند که کور شد و مگر نه این ابوریحان و ابوعلی سینا بودند که پیوسته از شهری به شهری می گریختند چرا که فقیهان زمانه دشمن خدای شان می­خواندند. آیا می­دانید که گاه دانشمندان را زنده زنده در آتش می سوزاندند کجای تاریخ آخوند و کاهن و کشیشی را می شناسید که برای پیشرفت علم و افزایش رفاه آدمیان هورا کشیده باشد. اینان که امروزه با هزران ترفند و دروغ می­خواهند ذهن و مغز شما را با ژاژها و یاوه­ها پُر کنند در سراسر تاریخ بازدارندگان و سنگ اندازان به پیش پای دانش بوده اند. باز هم بیایید فکر کنیم این­ها که هر روز در فکر ساخت وسیله­ی تازه ای برای چاپیدن مردم اند آیا قصد هدایت شما را دارند آیا کسی از شما می­تواند به من بگوید که واقعاً جمکران دیواری چه صیغه ای است صندوق صدقات و خمس و زکات کم بود اکنون جمکران دیواری هم به آن ها افزوده شده است آن هم مجهز به محل اخذ سکه!

 

 

فرق اش با شمع خانه­ی اندرون امامزاده ها این است که قابلیت نصب آسان بر سر هر کوچه و خیابان یا در هر مسجد و زیارتگاهی را دارد  «دیروز چاه سامرا را با یک خوابنما شدن به چاه جمکران بدل کردند» فردا  نیز مثل هر روزمان که عاشورا است کوچه­هایمان همه جمکران خواهند شد. اما به راستی گمان می­کنم که اگر کاری از دست امام زمان بر می آمد می باید بیرون کشیدن خود  از داخل چاه و از زیر خروارها خروار نامه ای بوده باشد که شیعیان چشم به راه اش بر سرش ریخته اند آیا تاکنون امام زمان چند تا از این نامه ها را پاسخ گفته است. و آیا مصیبت، بزرگ­تر از این همه مغزفسردگی و مخ بر باد رفتگی که حضرت­شان ظهور نمی­فرمایند شاید هم امام­شان چون خدای بزرگ از صدای های­های بندگان مخلص اش لذت می برند که به یاری شان نمی­شتابند آیا حضرت نیز به منتظران، چون خدای  به فرشتگان اش که چرا دعای بنده ی خود را استجابت نمی­کنی می­فرمایند: که دوست دارم صدای راز و نیازش را بشنوم.

هم امروز در روستاهای دور دست هستند کسانی که داد خویش را نزد سیدان و استخاره گیران می­برند و از ایشان می­خواهند که با دعا کردن و دمیدن در طلسم ها گره از کار فروبسته ی آن­ها بگشاید. هنوز هم هستند کسانی که در آب دهان سیدها شفای بیماران خود را می­جویند و برای تاراندن جن و پریان، بسته­ی سبز دعا بر گردن خویش می­آویزند و اگر به شهرها نیز بازگردید به همین ­سان انسان­هایی بر خواهید خورد. چرا بازار کار رمالان و کف بینان و اختربینان در این سرزمین تا بدین سان گرفته است و آیا شما نیز چون من گمان نمی­کنید این ها همه نتیجه و پیامد این همه پراکندن باورهای پوچ و بی­پایه در میان مردمان است. آن جا که مردم از امام زمان­شان خیری نبینند پیداست که روی به سوی قبله­های دیگر خواهند نمود. زیرا ذهنی که با اندیشه های پوچ پروده شده باشد جز در میان اندیشه­های پوچ نمی­تواند بزید. ذهنی که به دست باورهای پوچ به هم پیچیده شده باشد در برخورد با دشواری ها به پیچ و تاب می افتد و نمی­تواند به راهِ درستِ کنار زدن دشواری­ها بیاندیشد باری از همین روست دوستان که از شما می خواهم یاد بگیرید باورهای درست را جایگزین باورهای کاذب و دروغین گردانید می دانم که درست اندیشیدن کار ساده ای نیست و این را نیز می­دانم که باورهای بی­پایه­ی پدران و مادر بزرگان ما فساینده ترند این هم هست که افسانه و افسون از هر دریچه ای که نگاه کنیم آدمی را خوش تر می­آید اما این تنها یک بعد ماجراست و بعد دیگر آن همانا دشوارهایی است که باورهای کاذب پیش پای ما می­گذارند نیازی به باز گفتن آن چه پیشتر آمد نیست اما می توانیم و باید که بپرسیم آیا دانش برای زندگی انسان پیشبرنده تر است و ما را بهتر به اهداف­مان می رساند یا این همه بر سر و سینه کوفتن و گلو پاره کردن برای سیدالشهدا و اهل و عیال اش. گیرم که وجدان­تان با این کارها آسوده می­شود و خودتان را موجودی معنوی می انگارید با این همه من این جا متهم تان می­کنم و شما را به دادگاه شرم و آزرم می کشانم که چگونه می توانید تا این اندازه کوته بین باشید و خودخواه که فقط به فکر دنیا و عقبای خود باشید چگونه هنگامی که این همه انسان بدبخت و بیچاره و در عین حال فروغلتیده در لجن­زار خرافات را می بینید می­توانید با یک نوحه و عزاداری برای امام حسین با خودتان کنار بیایید و خود را آسوده نمایید. امامان و معصومانی که نمی توانند از خودشان و مرقدشان در برابر تروریست ها و بمب گذاران پدافند کنند چگونه می­توانند شما را از شر شرزگی­ها و گیر و گرفتارها برهانند. همین امامان تان تا آن گاه که زنده می بودند یا از شمشیرهای آخته­شان خون می چکید یا میان انسان ها مرز می­کشیدند. پس، از مرده و هفت کفنِ پوسیده شان چه چشم می­دارید. این پیشوایان دانا و آگاه­ که به گمان­تان به خواست خدا از همه­ی راز و رمزهای عالم سر در می آورده اند در زنده بودن­شان چه اکتشاف یا اختراعی را به بشریت ارزانی داشته اند.

و اما بعد!  تاریخ رفاه و آسایش انسان را آن یک چند انسان های خاکسار و بی ادعایی در نوشته اند که همواره از سوی این پیشوایان و امامان بشریت به کفر و زندقه متهم شده اند. و همواره در پیشگاه عدل الهی محاکمه شده و گاه به تنوره های گدازان آتش افکنده شده اند در آن روزگاران که بیماری ها همه­گیر هزاران هزار نفر از آدمیان را می­کشت آیا مگر نه این است که به گواهی مفاتیح­الجنان ها و حلیه­المتقین­ها و طب الرضاها همین امامان بر آن بودند تا با خواند وردها و لیله­القدرها برای مردم دارو فراهم کنند! آخوندهای دعانویس را بدان متهم می­کنید که مردم را گمراه می­کنند و با آب دعا آن­ها را بیمارتر می­کنند اما مگر آخوند بی­سواد و بی­مایه از خود چه چیز دارد جز آن چه از امامانِ ورثه الانبیاء خود فراگرفته است. هیچ کدام از امامان هیچ کشفی نکرده اند هیچ کدام از آن­ها افزار تازه ای نیافریده اند بر زبان هیچ یک از امامان یک کلمه درباره­ی آبادسازی و آبادگردانی نیامده است نمی­توانست هم بیاید چرا که دنیا مزرعه آخرت است و برای مومن بهترین کار آن است که در دنیا برای به دست آوردن باغ­های بهشت کافر و مشرک درو کند و  گمان نماید که تنها زمانی هنگامه­ی آبادسازی زمین فراخواهد رسید که زیر سایه­ی شمشیر خون­چکان مهدی موعود جویبارهای آب­رسان به رودخانه­های خون بدل شده باشند. این پاسبدان دین و این دوشندگان جماعت در هر کجای جهان که باشند در کار دمیدن در ریسمان ها و گره ها هستند و مغزها و اندیشه ها را با اندیشه ای بی­پایه و مایه می افسایند و دود می­کند چه بسا که باید از دست خدا و یاران اش به خدا پناه بریم!

در سراسر تاریخ تنها این دانش بوده است که به یاری انسان شتابیده و او را از سرکشی های طبیعت رهانیده است دیروز چنین بوده امروز چنین است و فردا نیز چنین خواهد بود با هیچ اندیشه ی یاوه ای، هیچ بازدارنده ای از پیش پای انسان برداشته نمی­شود. پیشرفت دانش در جهان هم­روزگار ما، نیک نشان داده است که هر گاه بخواهیم از بند اسارت درون و برون بیرون آییم راهی پیش پای ما نیست جز آن که به شیوه ای علمی روابط و نسبت­های میان پدیده ها را بپژوهیم تا شاید به قوانین حاکم بر آن نسبت ها دست یابیم و شرط آن، این است که خود را از اندیشه و باورهای پوچ برهانیم و جهان برون و درون خود را به پرسش گیریم. تنها آن گاه که بتوانیم در برابر هر اندیشه و باوری یک پرسش چرا؟ یک چگونه؟ قرار دهیم آن گاه است که سپیده دمان دانش در ما بردمیده است.

 ........................................................................................................................................

10

شت اندر پشت به ما یاد داد اند که نیاکان آغازین ما آدم و حوا بوده اند و این عقیده را چنان در ما فرو کرده اند که خلاف آن را دم برنتوانیم آورد . هر گاه سر کلاس درس خواسته ام نظریه فراگشت گونه ها را درس بدهم حتا یک بار هم پیش نیامده دانش آموزی از من نپرسد پس چرا در قرآن گفته شده پدر و مادر همه ی ابنا بشر آدم و حوا بوده اند. در این سرزمینی که از آسمان آن خرافه به کویر ذهن آدمیان می بارد تنها گیاهی که به عمل می آید علف هرز عقاید پوچ و کشنده است. هستند معلمان و والدینی که بسنده است آموزگار دم برآورده و خلاف عقیده ی رایج - بدون پوشش دادن و کتمان کردن - حقایق علمی را با تبعات و ضرورت هایشان درس داده باشد ، تا همان گاه سروقت وی بیایند و او را به ستوه آورند و کافی است که آموزگار با آن ها به محاجه بنشیند آنگاه است که به یقین خود را از آب و نان انداخته است. این است که در کشورهای جهان سومی پشته پشته جهل انباشته می­شود و مردم روز به روز از جهان عقب تر می افتند اما به واسطه ی اعتماد به نفس کاذبی که از باور داشتن به قطعی بودن باورهای پوچ خود دارند برای جهان شاخ و شانه می کشند.

 9

 اگر هم به فرض محال بتوان مذهب را عمل مهمی در گسترش علم در تمدن اسلامی بدانیم یک مسلمان شیعه به هیچ رو نمی توان مدعی چنین چیزی شود چرا که اندیشه ی شیعی مقارن با رشد و برامدن تمدن علمی اسلام در شرایط محکومیت و خفقان به سر می برده و نمی توانسته است خود را آسان بروز دهد.

8

اگر عمل به فرموده های قرآن نشانه ی مسلمان بودن است روشن اندیشان خودخوانده بر اساس کدامین سنجه معتقدند فردی که در راه خدا حق آزاد بودن در گفتار و کردار  را از دیگران می گیرد بنیادگراست، آیا به راستی می توان به قرآن عمل نمود و بنیادگرا نبود. یک مسلمان اگر مسلمان باشد تنها می تواند بنیادگرا باشد گزینه ای دیگر در میان نیست.

7

چرا خدای آسمان ها زمین و آگاه از آن چه در نهانجای روان آدمی می گذرد این چنین ساده از مرتبه ی خدایی اش فرود می آید و زمینی می شود بار دیگر از زمین دل می کند و به دوردست ترین نقطه ی آسمان می رود آیا شگفت نیست که این خدا تا این اندازه دور و تا این اندازه نزدیک باشد خداوند بزرگی که دست هیچ اندیشه ای بدو نیارست رسید چگونه می تواند از آن اوج ملکوتی فرود آید و دست به کار از بین بردن اختلافات میان زنان پیامبر بزرگ کرده اش شود، یک جا خود را بی نیاز به همه چیز و همه کس بنماید و جای دیگر به بندگان نافرمانش بتازد که اگر دستوراتم را اجابت نکنید شما را آتش سوزان جهنم خواهم سپرد و هر بار پس از مرگ فاجعه بار بر تن شما پوست تازه خواهم رویانید تا دریابید که دشمنی با خدا چه مزه ای دارد.

6

آیا آن برادر عزیزی که مرا از ترویج اندیشه های خود می هراساند متوجه دغا و ریای نهفته در پس سخنان خود نیست من ادعا می کنم که دین تو خشم و خشونت را تبلیغ می کند و او می گوید این چنین نیست اما بترس چرا که زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد.

5

چرا هیچ گاه عجیب نبوده که در عین حال هم از مرزهای شریعت پای بیرون نهاد و هم مسلمان سر شناس بود، این که بیشینه ی مسلمانان از مسلمانی تنها نامش را یدک می کشند آیا فقط یک پیشامد است. توبه در اسلام پروانه ی انجام هر گونه عمل غیر انسانی و غیر اخلاقی بدون عذاب وجدان است.

4

روشن اندیشان دینی باید توجه داشته باشند که نمی توان بدون فسخ و زدودن پاره ای از آیات قرآن دریافت تازه ای از متن آن بر آورد از همین رو هر گونه نگاه نو به قرآن نمی تواند به برخوردی ریشه ای با آن نینجامد. هر آینه درست است که امکان تاویل های تازه ای از قرآن هست اما نه آن که بتوان از دل آیات آن دانش نوین و نهادهای سیاسی و اجتماعی جدید بر آورد. جهانشناسی و انسانشناسی موجود در قرآن پیشرفت (مهم ترین مفهوم در دنیای جدید) را نه به صورت طولی بلکه به صورت عمودی می بیند. پیشرفت رو به جلو به معنای پیشرفت در دستیابی به امکانات و رفاه دم افزون جایی در قرآن ندارد آن چه دیده می شود –البته اگر به تفسیر باطنی قرآن باور داشته باشیم- پیشرفت در جهت عمودی به سوی آسمان است در دین اسلام تنها یک حرکت و آن هم از زمین به آسمان معنا دارد کل میتولوژی قرآن مبتنی است بر حرکت انسان از خاک به خدا: این امر را می توان «تعالی» نامید اما هرگز پیشرفت به معنای نوین نیست. از همین روست که دانش و فلسفه به معنای یونانی و غربی آن که مبتنی است بر تبیین امور جهان به واسطه ی اسطوره زدایی از عالم و آدم، هرگز نمی توانسته است در اسلام سر برآورد از استثنائاتی چون زکریای رازی که بگذریم کمتر پیش آمده که در اسلام «حکیمی» به تبیین امور عالم، مبتنی بر رابط درونی اشیا پرداخته باشد کلام اسلامی اگر بتوان آن را علم نامید سراسر مصروف این بوده که با استفاده از آیات خداوند به محاجه با کسانی برخیزد که یا در وحی خدا شک می برده اند یا توان درک آن را نداشته اند. هم فقه و هم کلام تا حد زیادی در آن چه که در اسلام سطح یا قشر یا پوست قرآن که همان شریعت بوده باقی مانده اند. کلام به وسیله ی بحث عقلانی در چارچوب دین و فقه بر اساس تنظیم مناسبات روزمره ی مسلمانان  باز هم بر مبنای قرآن و شریعت. نحوه ی استدلال چه در فقه و چه در کلام هیچ شباهتی با نحوه ی استدلال در فلسفه ی جدید ندارد چرا که اصل تحلیل و ترکیب (شکافتن هر چیز به عناصر تشکیل دهنده اش و برهم نهادن دوباره ، گسستن و به هم پیوستن)  همراه با گونه ای شک دستوری در بنیاد دانش و فلسفه ی جدید قرار دارد که در فقه و کلام و حکمت اسلامی مشاهده نمی شود.

واژه ی حکمت یا فلسفه ی اسلامی نیز نباید ما را به راه های دور برد همچنان که گفتم فقه و کلام در سطح کلام خدا باقی مانده اند در برابر باید فلسفه اسلامی را کوششی دانست که اندیشمندان مسلمان در راستای کشف معانی درونی و نهفته ی قرآن به عنوان کلام الهی به کار بسته اند کار فلسفی در اسلام چیزی نیست جز گونه ای کشف رمز یا تاویل به معنای برگرداندن هر چیز به اصل آن. بدان معنا که در زیر پوست یا قشر کلام صریح خدا «حکمتی» پنهان است که فرد اندیشمند می باید آن را از پرده به در آورد. صرف اندیشیدن در این جا کارگر نیست  بلکه درک معانی درونی قرآن گونه ای «جهد» یا «مراقبه» درونی می خواهد که کار هر کسی نیست. بدین معناست که در باطنی گروی اسلامی که همان حکمت باشد کشف «حقیقت» منوط و وابسته است به میزان رشد معنوی فرد اندیشنده. این مرتبه ی وجودی یک فرد است که میزان دستیابی او را به حقیقت را که همان وجود اعلی باشد تعیین می کند از همین روست که می بینیم ابن سینا نیز با همه ی ژرف کاوی هایش در فلسفه­ی ارسطو سرانجام به حکمت روی می آورد. انتولوژی اسلامی گونه ای هستی شناسی است که به وجود دارای مراتب باور دارد. بیشتر بهره ی هستی از آن خداست تا برسیم به باشندگانی که کمترین بهره را از هستی دارند فرق انسان به عنوان جانشین بالقوه­ی خدا بر روی زمین امکان حرکت او از خاک (کمترین مرتبه ی وجودی ) به خدا (وجود برین) ست. قرآن را که نگاه کنیم این میتولوژی و هستی شناسی مبتنی بر تفاوت در درجه ی وجود را خواهیم دید.( میرندگان و جاودانان، انسان و فرشتگان و جایگاه آن ها در دستگاه خداوندی) مراد از این سخنان این است که از فلسفه اسلامی که نمایانگر بعد معنوی اسلامی است که در تشیع و طریقت (عرفان و تصوف) خود را نمودار می سازد نمی توانیم به شیوه ی فیلسوفان جدید دنیای غرب چیزی را بیابیم، شاید بتوان با ساده انگاری گفت وجود خدا در حکمت اسلامی هرگز یک مساله نبوده که نیاز به اثبات داشته باشد برای رهرو راه طریقت یا عارف روشن ضمیر آن چه معنا دارد تنها خود- نمودن و خود- پنهان- کردن آن هستی برین است. عارف و حکیم هنگامی که سرگرم مکاشفه در دریا یا بحر عالم معنی است به سوی حقیقت نمی پوید این حقیقت است که خود را بدو می نماید(= کشف) حقیقت به واسطه ی تحلیل به دست نمی آید بلکه در «لحظه» ای خاص نور وجود به سوی او می آید و وجد او را لبریز می کند و با فراتر بردن مرتبه ی وجودی او به وجود واقعی نه عارضی او حقیقت می بخشد بدین معنا حقیقت با وجود یکی است.

3

 

بسیاری از مسلمانان نیاندیشیده و بر مبنای یقین به قرآن «تردید ناپذیر» بر این باورند که همه داستان ها (قصص) و شخصیت هایی که در قرآن از آن ها سخن به میان آمده وجود تاریخی داشته اند: هدهد و مورچه و جن و ... با سلیمان سخن گفته اند، و موسا در کوه سینا با خدا سخن گفته است، گوساله سامری به صدا در آمده و معجزات موسا و زنده شدن مردگان توسط عیسا انجام گرفته است این اما در حالی است که بسیاری از دانشمندان و تاریخنگاران بزرگ جهان به گونه ای ریشه ای در وجود آن ها تردید نموده و یا یکسر منکر وجود آن ها شده اند.

2

از آنان که به بی همتا بودن اخلاق اسلامی باور دارند این را می توان پرسید که چه چیز در قرآن و سخن محمد بن عبدلله آمده که از پیشتر بر زبان پیشوایان بزرگ بشریت رانده نشده باشد.

1

 

بی آن که بخواهم تعصبی به خرج دهم این را نیز می توان گفت که اسلام نه تنها مایه ی بر آوردن تمدن قرن های سوم تا ششم نبود بلکه نیروی رشد علمی ای را که بازمانده ی بقایای تمدن های ماقبل اسلام بود از آن ها گرفت و مایه­ی پدیداری گونه ای تاریک اندیشی نوین شد. آن چه از متن اسلام بر خاست بدون شک جز فقه و گونه ای باطنی گری پیامبرشناشانه و امام شناسانه نبود. از هیچ کدام از این دو اندیشه علمی نمی توانست بروید اگر علم رشدی هم در این زمان داشت ربطی مستقیم به اسلام نداشت چه از یک طرف این اسلام بود که در برابر  همین علم می ایستاد و از طرفی علم بود که اسلام را به چالش می کشید. رابطه اسلام از یک سو و علم از سوی دیگر رابطه ای ستیزه گرانه بود.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت توسط نیا |

 
Subscribe to Zandiq
Powered by groups.yahoo.com